Google+

وبلاگ دیجیاتو

در باب سفری سه روزه به ماسال گیلان

محسن وفانژاد

IMG_20160904_155844-w600

چند روز قبل از نمایشگاه IFA 2016 تصمیم گرفتیم کوله های نسبتا خالیمون رو بندازیم رو دوش و وسط هفته بریم گیلان. تقریبا تنها چیزی که از این سفر انتظار داشتیم و می دونستیم این بود که میریم ماسال، اما کجا و چطور؟ هیچ ایده ای نداشتیم.

به گفته یکی از اهالی اونجا تقریبا تا ارتفاعات 3700 متری بالا رفتیم (که واقعا بعید می دونم رقم درستی باشه)، خبری از دما و رطوبت کشنده خود شهر ماسال نبود و عملا توی ابرا بودیم. مه روی ابرو و مژه ها می نشست و برای من که صبحم رو توی تهران غبار آلود شب می کنم رویایی بود.

حقیقتش هر مسافرتی که برای چند روز بتونه من رو از روزمرگی تهران و زندگی دانشجویی دور کنه رویایی محسوب میشه. اگه شمال، هوای پاک، جنگ پر سکوت و کوه های شکوهمند و سرسبز شمال باشه که چه بهتر؛ البته میونه خوبی با دریا ندارم ولی پل چوبی وهم انگیز کیاشهر هم که وصل میشه به ساحل، یکی از دوست داشتنی ترین جاهای شمال هست.

به هر حال، تو همون ارتفاع یک کلبه خیلی ساده با حداقل امکانات کرایه کردیم. آب و گاز داشت اما برق کل اون روستا توسط یه ژنراتور پر سر و صدا که فقط از ساعت 9 تا 12 شب روشن بود تامین می شد. شارژ پاور بانکی که همراه داشتم هم تموم شده بود و از اونجایی که آنتن هم نبود، تقریبا سه روز از کل دنیا مرخصی گرفته بودم تا فقط خودم باشم.

اتفاقات عجیب و جالبی برامون افتاد. به هر حال از پسرای بیست و دو-سه ساله کمتر از این هم انتظار نمیره. نصفه شب سگ افتاد دنبال من، گاو اومد تو کلبه لباس شایان رو خورد، چراغ گازی که پیرمرد صاحب کلبه بهمون داده بود تا شب تو تاریکی نباشیم سر از ارتفاعات توی کوه در آورد و شانس آوردیم که با سهل انگاریمون خسارتی به طبیعت وارد نکردیم. اما نقطه عطف این سفر یه دختر 6 ساله بود به اسم «هستی».

لباس صورتی چرکی تنش بود. از مادربزرگش چند تا تخم مرغ محلی خریده بودیم و با سگی که یکی از دوستان پدرش آورده بود اونجا رها کرده بود کمی بازی کردیم. اسم سگش گرگی بود ولی ما چون نمی دونستیم عادت کردیم بهش بگیم جکی. خیلی پیر بود و یکی در میون دندون نداشت، هستی می گفت یه عالمه مریضی داره و از چهره اش هم معلوم بود که گرگی قرار نیست مدت زمان زیادی زنده بمونه.

گرگی بهونه ای شد تا با هستی صحبت کنیم و یکم در مورد روستا و روستا نشینی باهاش حرف بزنیم. می گفت هیچ جای دنیا رو اندازه ماسال دوست نداره. من اون لحظه داشتم به این توییت چند هفته پیشم فکر می کردم.

2

شاید محسنِ امروز اگر نیویورک هم بود خوشحال نبود. واقعا مهم نیست کجاییم.

گرچه آدم هایی بودیم از دو دهه متفاوت و تو دنیای کوچیک اون، همه چیز به همین مراتع سرسبز خلاصه می شد اما مشخص بود از زندگیش تو همین شرایط چه لذت کودکانه ای می بره. وقتی من 6 سالم بود تازه به تهران اومده بودیم و حس می کردم زندگی چقدر جدی تر شده برای خانواده ام.

هستی می گفت وقتی مهر بشه باید بره مدرسه یا به عبارتی دیگه باید بره شهر. تقریبا یه مسیر 2 ساعته از ییلاقات ماسال رو باید طی کنه تا برسه به مدرسه و همین مسیر رو برگرده چون اون حوالی اصلا مدرسه ای ساخته نشده بود برای بچه های روستایی.

از شایان پرسیده بود زن دارید؟ اونم گفته بود نه ما دانشجوییم و خبرنگار، اومدیم چند روزی استراحت کنیم. بعدش پرسید پس احتمالا یه دوستی چیزی دارید. زیادی از نگاهش پیر بودیم برای اینکه مجرد باشیم. نمی دونست که با استانداردهای شهری برای ما هنوز خیلی زوده.

تو چشمای «هستی» یه دنیا، تو چهره اش یه فرهنگ ریشه دار و توی رفتار کودکانش می شد دانایی خاصی رو حس کرد که ما شهرنشین ها انتظارش رو از روستایی ها نداریم. خواستم بگم که تو این سفر فهمیدم به جای زندگی توی خیال گذشته و آینده، میشه کودکانه فکر کرد و از زندگی در لحظه لذت برد.

روز آخر وقتی که داشتیم بر می گشتیم و مشغول خوردن صبحونه بودیم اومد پیشمون باز. با شایان خیلی ایاق شده بود. سامان هم تبلتش رو بهش داده بود. اما من فقط نگاه می کردم. زیاد باهاش صحبت نکردم و صرفا مکالماتشون رو با یه لبخند ساده و آروم روی لب دنبال می کردم و به خودم می گفتم ما شهرنشین های پر مدعا با اون همه امکانات واقعا بلد نیستیم چطور زندگی کنیم و لذت ببریم.



نگاهی به تصاویر پشت صحنه ی ضبط تست سقوط Xperia X

سینا گلستانه

سونی که تا امروز تلفن های هوشمند زیادی با بدنه ی شیشه ای تولید کرده بود، مدتی پیش طراحی موبایل های خودش رو تغییر داد و در محصولات جدید سری X به فلز و پلاستیک روی آورد. ما هم این فرصت رو غنیمت شمردیم تا با تست سقوط Xperia X، مقاومت بدنه ی فلزی این دستگاه رو بررسی کنیم.

پیشتر ویدیوی این تست سقوط جذاب رو در دیجیاتو مشاهده کردید و حالا هم از شما دعوت می کنیم با عکس های پشت صحنه از ضبط این ویدیو در باشگاه بیلیارد توپ سیاه همراه بشید، جایی که خیلی از ملی پوش های کشورمون رو تربیت کرده و قهرمان های زیادی اونجا توپ می زنن.

20160821_141618-w600

20160821_142943-w600

20160821_155138_HDR-w600

20160821_160059-w600

20160821_164726-w600

20160821_181148_HDR-w600

20160821_181414_HDR-w600

20160821_182011_HDR-w600

20160821_185246-w600



در هیاهوی این دنیا، آبی بلند را می جویم و سبز پایین را

مریم موسوی

hands-phones

طبق آمارها در حال حاضر حدودا چهل درصد از کل جمعیت دنیا به اینترنت دسترسی دارند، حال آنکه این رقم در سال ۱۹۹۵ یعنی بیست سال پیش برابر با تنها یک درصد بود. یک میلیارد نخست در سال دوهزار آنلاین شدند و یک میلیارد دوم در سال ۲۰۰۵ و در نهایت هم در سال ۲۰۱۴ این جمعیت سه میلیارد نفری شد.

حالا بزرگان دنیای فناوری هم که دایه مهربانتر از مادر شده اند و در کنار دولت ها آستین ها را بالا زده اند تا درهای این جهان مجازی را به روی یک میلیارد نفر دیگر بگشایند. از یک سو فیسبوک بر آن شده تا با کلید زدن پروژه هایی نظر آکیلا و اینترنت دات اورگ مناطق محروم دنیا را به سرچشمه اینترنت برساند و از سویی گوگل تصمیم گرفته تا با هوا کردن بالون هایش در قالب پروژه دیگری به نام لون از رقابت جا نماند.

در هر حال همه در تلاشند تا کسی از قافله عقب نماند و هرطور که شده سوار این قطار پرسرعت شود. البته روشن است که نام هایی نظیر فیسبوک و گوگل غیر از اهداف خیرخواهانه خود و ادای تکلیف به جوامع بین المللی از محل درآمدهای هنگفتشان، در پی سود و مصلحت خود هستند.

در اینجا باید تاکید کنم که اتصال به این عرصه بی پهنا مزایای خود را به دنبال دارد و فرصت های بیشماری را پیش رویمان قرار می دهد اما نباید از یاد برد که وقوع چنین اتفاقی یعنی حضور یک فرد در فضای آنلاین علاوه بر محاسنش معایبی نیز خواهد داشت.

برای شروع شاید بهتر باشد همین اپلیکیشن های پیام رسان را در نظر بگیرید که در کنار مزایای متعددی چون فراهم نمودن امکان برقراری ارتباط با جامعه جهانی، تعامل با آنها که علایق مشترکی چون شما دارند، اشتراک گذاری اطلاعات و تبلیغات هدفمند، ما را از زندگی واقعی مان دور کرده اند. حالا دیگر دید و بازدیدهای خانوادگی جای خود را به دورهمی های مجازی در گروه های واتس اپ و تلگرام داده اند.

وابستگی مان [حداقل ما ایرانی ها] به تلفن های همراه  بالاخص این اپلیکیشن ها آنقدر زیاد شده که دیگر حتی به سختی متوجه اتفاقاتی می شویم که در اطرافمان رخ می دهند؛ در تاکسی، اتوبوس، ایستگاه مترو، مهمانی، خانه و محل کار کافیست سری به اطراف بگردانیم تا شخص یا اشخاصی را غرق در یکی از همین اپلیکیشن ها ببینیم.

دیگر حتی عشق ها هم مجازی شده اند و چه پیوندهای خانوادگی که به خاطر تلگرام، وی چت، وایبر و واتس اپ از هم نگسست. نامه نگاری ها پیرو اصول سابق نیستند و قراردادهای کاری، دعوت برای میهمانی ها و بررسی نتیجه آزمایشات پزشکی و خلاصه هر چیزی از همین طریق اتفاق می افتد همه شکلی مجازی به خود گرفته اند و همین می شود که به تدریج قدرت تحمل خود را از دست می دهیم و نتنها از کنار هم بودن لذت نمی بریم که حتی ترجیح می دهیم در پیله تنهایی خودمان که با همان آدم های مجازی پر شده تنها و البته در جمع باشیم.

کاش می شد

کاش می شد برای دمی هم که شده تلفن های همراهمان را کنار بگذاریم و از تعاملات چهره به چهره با اطرافیان خود لذت ببریم و بار دیگر به جای صدای اعلان اپلیکیشن های پیام رسان از شنیدن آهنگ کلام دوست و اعضای خانواده خوشحال شویم. بله! ما دیگر با این دنیا اخت شده ایم و به آن عادت کرده ایم اما می شود هر از چند گاهی ارتباطمان را برای مدت کوتاهی هم که شده با این دنیای مجازی قطع کنیم و از هم صحبتی با خانواده، قدم زدن و صرف غذا با دوستان آن هم با شش دنگ حواسمان لذت ببریم.



نگاهی بر آلبوم تازه ردیوهد: سلام به دنیای پس از «در رنگین‌کمان‌ها»

امیر مستکین

RadioheadSw600

از اولین‌باری که نام گروه «ردیوهد» (Radiohead) به گوشم خورد، بیش از ۱۲ سال سپری می‌شود. هرچند از زمانی که یادم می آید، طرفدار سبک راک بوده‌ام ولی بعد از آشنایی با این گروه، همه چیز رنگ و بویی دیگر به خود گرفت. به طور کلی می توانم دنیای علاقه‌مندی‌ام به راک را به دو بخش تقسیم کنم که بخش اول آن، متعلق به زمانی می‌شود که هنوز گروه ردیوهد و گروه‌هایی که تقلیدش می‌کردند را نشناخته بودم.

ردیوهد دنیایی نو بود؛ دنیایی سرشار از راک که با موسیقی الکترونیک تلفیق می شد. ترکیبی که کمتر تا پیش از آن شنیده بودم و می‌توانم بگویم که در ابتدا، بسیار هم برایم عجیب بود. به سراغ تمام آلبوم‌های این گروه رفتم. تلاش کردم تک‌آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را از میان هر آلبوم مشخص کنم. حس می‌کردم گنجی یافته‌ام که پنداری قرار نیست به این زودی‌ها، روی به پایان رسیدن را ببیند. 

در حالی که از همان ابتدا عاشق قطعه «Creep» و سپس کل آلبوم «OK Computer» شده بودم، نمی‌توانستم با بیشتر آهنگ‌های آلبومی تحسین شده همچون «Kid A» رابطه برقرار کنم. گفتند پس از مدتی، گوش‌ت عادت می‌کند. نکرد.

چند سال گذشت و باز هم گوش من عادت نکرده بود. رسید به نیمه دوم سال ۲۰۰۷، و ردیوهد هفتمین آلبوم استودیویی‌اش به نام «در رنگین‌کمان‌ها» (In Rainbows) را منتشر کرد. آلبومی که می توان گفت صنعت موسیقی را دست‌خوش تحول نمود.

radiohead-in-rainbows-w600

پس از چند سال گوش دادن به آلبوم‌های قدیمی‌تر، پنداری گنج تازه‌ای یافته بودم که ارزش آن از گنج‌های قبلی به شدت بالاتر بود، و هنوز هم هست.

با این‌که در چند سال اخیر فعالیت چندانی در سرویس Last.fm نداشته‌ام، و بیشتر اوقات موسیقی‌هایی که به آنها گوش داده‌ام درون آن ثبت نشده‌اند، اما هنوز هم آلبوم «در رنگین‌کمان‌ها» در حساب کاربری من در صدر جدول است. بنابر آمار این سایت، تقریبا ۷ هزار بار از سال ۲۰۰۹ -تاریخ ثبت نام در این سرویس- تا کنون به آهنگ‌های ردیوهد گوش داده ام که ۱۲۰۰ مرتبه از آن تنها متعلق به آهنگ «Go Slowly» از همین آلبوم بوده است.

b5616cf4fb8f4355984eadd307394ea4-w600

تا اینجا بیشتر در مورد آلبوم‌های قدیمی‌تر صحبت کردم تا آلبوم تازه ردیوهد. علت‌اش این است که باور دارم «در رنگین‌کمان‌ها»، باعث شد تا صنعت موسیقی دچار تغییراتی شود.

در حالی که این آلبوم یکی از بهترین آثار در سبک الترناتیو راک در هزاره سوم بود، و خود گروه هم پیش از عرضه‌اش به خوبی از همین موضوع اطلاع داشت، اما آن را به شکل غافلگیر کننده و بدون اطلاع قبلی، برای دانلود بر روی وب سایت خود قرار داد و زیر بار سلطه شرکت‌های پخش و توزیع کننده موسیقی نرفت. در عوض، از کاربران خواست هر شخصی که آلبوم را از طریق وب‌سایت دریافت می‌کند، در صورت تمایل مبلغی دل‌خواه را به گروه پرداخت کند. شیوه‌ای نو در آن زمان، برای آلبومی فوق‌العاده از گروهی نام‌دار و بزرگ.

«در رنگین‌کمان‌ها» آلبومی است که ۹ سال از عرضه‌اش سپری می‌شود و سرویس «اسپاتیفای» همین دو ماه پیش موفق شد تا رضایت سازنده را جلب نموده و آن را به آرشیو خود اضافه کند تا کاربرانش بتوانند آلبوم مورد بحث را استریم کنند.

سه سال پس از عرضه بسیار موفق آلبوم مورد بحث، در سال ۲۰۱۰، آلبوم بعدی ردیوهد با عنوان «پادشاه شاخه‌ها» از راه رسید. یادم می آید مدت‌ها به شدت تلاش کردم با آن ارتباط برقرار کنم. نشد. باز هم داستان «Kid A» تکرار شده بود و به جز یکی دو آهنگ، سایه سبک الکترونیک حسابی بر اَلترناتیو راک سنگینی می‌کرد.

cover_240416-w600

حالا نزدیک به یک دهه بعد از در رنگین‌کمان‌ها، تقریبا پنج ماه پیش، ردیوهد آلبوم دیگری ارائه داد که دوباره در آن، از شنیدن صدای «تام یورک» لذت می‌برم. «استخری به شکل ماه» (A Moon Shaped Pool) آلبومی فوق‌العاده است که البته به نظر من باز هم به هیچ عنوان نمی‌توان آن را با OK Computer و In Rainbows مقایسه کرد، ولی دست کم به عنوان اثری که پس از پنج سال از راه رسیده، با آغوش باز می‌توان آن را پذیرفت.

98-w600

تام یورک‌ِ پا به‌سن گذاشته که سال پیش، بعد از 23 سال از همسرش جدا شد و حالا دیگر چیزی تا ۵۰ سالگی‌اش نمانده، تاثیر این جدایی را به خوبی در رگ‌های آلبوم تازه گروه خود تزریق کرده است. این تاثیر، بیشتر از همه در قطعه «خیال‌بافی» (Daydreaming)، و به‌ویژه موزیک‌ویدیوی آن نمایان است.

آلبومی که به لطف قطعه «جادوگر را بسوزان» (که در گذشته هم عرضه شده بود)، با ضرب‌آهنگی سریع و انرژیک آغاز می‌شود، با قطعه‌ای به پایان می‌رسد که «عشق واقعی صبر می‌کند» نام دارد و شما را در آرامش و لطافت خود فرو برده و غوطه‌ور می کند؛ قطعه ای که البته آن هم تازه نیست و تام یورک در سال ۱۹۹۵ برای اولین بار آن را با یک گیتار آکوستیک در یکی از کنسرت‌های ردیوهد نواخت.

یورک، مرد اول ردیوهد است و گویی آلبوم «استخری به شکل ماه»، آمده تا مرثیه‌ای باشد بر عشقی که پس از دو دهه، از هم پاشیده است. به همین دلیل می توان آلبوم یاد شده را شخصی‌ترین اثر این گروهِ الترناتیو راک دانست، هرچند که این موضوع -دست کم از نظر من- چیزی از ارزش‌های «استخری به شکل ماه» کم نمی‌کند.



عالمان بی عمل؛ آفتی که بازار کار ایران به آن مبتلا است

رضا مقدری

در طی سالیان اخیر به یقین به مراتب از رسانه های مختلف در رابطه با آمار بیکاری در ایران شنیده اید و کسی چه می داند، شاید هر از گاهی شرایط حاکم و مسئولین را هم مورد شماتت قرار داده اید.

به شخصه ظرف چهار سال گذشته در دو شرکت مشغول به کار بوده ام و در هر دوی آنها بر حسب سِمَت و مسئولیتم و علیرغم میل باطنی ام هر از گاهی مجبور شده ام در بحث منابع انسانی دخیل گشته و به جذب نیروهای تازه مورد نیاز مجموعه بپردازم.

همین مسئله سبب شد تا رفته رفته راجع به بازار کار کشور و شرایط حاکم بر آن بینشی متفاوت به دست آورم و دریابم که الزاماً مسئله بیکاری ناشی از عدم وجود فرصت های شغلی نیست، بلکه ناکارآمدی فرآیندهای استخدامی و البته از آن مهم تر عدم مهارت قشر تحصیل کرده هم معضلاتی جدی هستند که کمتر به آنها توجه شده است.

Hiring-Service-Jpeg

اگر برای شرکت خود اقدام به درج آگهی استخدام برای جایگاهی بکنید که نیاز به تخصصی معین و مشخص دارد، با انبوهی از رزومه های ارسالی مواجه می شوید و می توانید به چشم ببینید که چه قشر گسترده ای جویای کار هستند. شاید در همین نقطه نتیجه گیری کنید که تمامی آمارها و عللی که برای بیکاری در ایران شنیده اید و خوانده اید صحت دارند.

اما بیایید یک گام فراتر برویم و به رزومه های ارسالی نگاهی داشته باشیم. به شخصه وقتی رزومه هایی که برای نویسندگی در دیجیاتو ارسال شده بود را بررسی می کردم، دریافتم بسیاری از افراد بدون اینکه درکی از پیش نیازهای مهارتی لازم برای شغلی داشته باشند و کاملاً کور کورانه اقدام به ارسال رزومه می کنند.

از این بحث که بگذریم، می توانید به سادگی متوجه شوید که کمتر کسی دانش تهیه یک رزومه مناسب را دارد. در ارسال رزومه برای یک فرصت شغلی، لازم است فعالیت های اصلی و پیشین مرتبط خود که به همان زمینه کاری مربوط می شوند را به صورت کلی درج نمایید.

مثلاً برای استخدام شدن به عنوان یک نویسنده در وبسایتی که به انتشار اخبار و تحلیل های دنیای دانش و تکنولوژی می پردازد، دلیلی ندارد به بدیهیاتی مانند «آشنایی کامل با سیستم عامل ویندوز، مجموعه آفیس و...» اشاره کنید. در عوض ذکر اینکه چگونه و تا چه حد زبان آموخته اید، پیش از این چه مطالبی را به رشته تحریر درآورده اید و چقدر در ترجمه و تالیف مهارت دارید، یا چه فعالیت های ژورنالیستی انجام داده اید، می توانند شانس شما را افزایش دهند.

به هر حال از میان انبوه رزومه ها به یقین تعدادی از افراد برای مصاحبه انتخاب خواهند شد و همین مصاحبه های حضوری است که واقعیتی تلخ راجع به بازار کار کشورمان را فاش می سازند.

همه ی ما می دانیم در دهه شصت و بر حسب اتفاقات و شرایط آن بازه ی زمانی، ایران با رشد جمعیتی عجیبی مواجه شد و حالا به برهه ای رسیده ایم که متولدین دهه های شصت الی اواسط هفتاد نیروی جوان و جویایی کار به حساب می آیند.

در طول زمان والدین این قشر به شکل عجیبی همگی آنها را تشویق می کرده اند که حتماً باید وارد دانشگاه شوند و به تحصیل در این مقطع بپردازند. گویی پدر و مادرهای این نسل با تکرار مستمر به فرزاندان خود دیکته کرده اند که کلید موفقیت در سال های آینده در تحصیل در دانشگاه خلاصه می شود و اگر شما مدارک کارشناسی، سپس کارشناسی ارشد و... را به دست آورید یافتن کار بسیار آسان خواهد بود؛ یا حتی شاید کار منتظر شما مانده است.

اما حلقه ی گمشده ای وجود دارد؛ آن حلقه چیزی نیست، جز اینکه هر قدر هم دانش آموخته باشید بدون دارا بودن مهارت عملی نمی توانید فرصت شغلی مناسبی را تصاحب کنید. لذا امروزه انبوهی از تحصیل کردگان که به کم قانع نیستند و فکر می کنند از همان ابتدا باید در سمت های مدیریتی با درآمدهای عالی قرار بگیرند به یکی از مشکلات جدی بازار کار کشورمان بدل شده اند. این قشر متاسفانه مهارت عملی چندانی ندارند و صرفاً‌ به آموختن تئوری ها در طول دوران تحصیل بسنده کرده اند.

اگر این روزها مشغول تحصیل هستید از همین امروز تصمیم بگیرید در آینده قصد دارید چه شغلی داشته باشید. اگر صرفاً تحصیل می کنید تا پدر و مادر خود را راضی نگه دارید و ایام بگذرند، باید بگویم آینده شغلی مطلوبی در انتظار شما نخواهد بود مگر اینکه دست روزگار به کمک تان بیاید. در عوض چنانچه حین دانش آموختن شغل آتی تان را نیز برگزیده اید بهترین کار این است که شروع به کسب مهارت های عملی مرتبط به آن کنید.

فرض نمایید می خواهید در سایتی مانند دیجیاتو و به عنوان یک ژورنالیست-مترجم مشغول کار شوید، یادگیری زبان انگلیسی به نحو عالی و همینطور آموختن مهارت های خبرنگاری رسالت اصلی شما خواهند بود، ولی لازم است در کنار این موارد به صورت عملی شروع کنید به نگارش مطالب، اخبار و تحلیل ها از دید خود؛ آنها را در یک وبلاگ شخصی منتشر کنید، مهم نیست خواننده ای دارید یا خیر، نوشتن مکرر سبب می شود قلم شما پخته تر گردد و از سوی دیگر خواندن نوشته های دیگران ذهن شما را ورزش می دهند، با اصطلاحات آشنایتان می کنند و هر چه زمان بگذرد شما برای ورود به بازار کار آماده تر خواهید بود.

ضمناً از یاد نبرید آنچه امروز می نویسد و انجام می دهید برای شما بدل به رزومه ای قوی خواهد شد که در آینده می تواند شما را بر سایرین برتری بخشد.

فارغ از تفاسیر بالا نکته ی دیگری نیز وجود دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت. این نکته چیزی نیست جز اینکه بسیاری از افراد در آموختن هم کوتاهی کرده اند، مثلاً در طول ماه های اخیر فارغ التحصیلان رشته ی مترجمی زبان انگلیسی را دیدم که توانایی ترجمه ی روان جملات ساده ای را ندارند، یا از آن عجیب تر دانش آموخته ای با مدرک مهندسی کامپیوتر که نمی دانست «اینتل» چیست!

نمی دانم این معضل به سیستم آموزشی باز می گردد یا خود افراد، ولی بر حسب تجربه دریافتم که ظاهراً اشخاص با مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد که جدای از مهارت عملی دانش کافی ندارند بسیار هستند. به یقین فردی که نزدیک به ۱۶ سال یا شاید بیشتر را صرف آموختن کرده حاضر نیست به سادگی به شغل های دیگری روی آورد و بسیاری از فرصت های شغلی را کسر شأن می داند.

مجموعه ی آنچه در بالا آمد ظاهراً بیش از هر چیز دیگری به آشفتگی بازار کار ایران دامن می زنند. شکی نیست که این روزها فرصت های شغلی مناسب و کافی کم هستند، ولی باید پذیرفت که در میان نیروی جویای کار تعداد افرادی که واجد شرایط محسوب می شوند نیز اندک اند.

اصلاحات در سیستم آموزشی، تکیه بیشتر بر یادگیری مهارت های عملی، جا افتادن فرهنگ کارآموزی و کارورزی به شکل صحیح از جمله عواملی به حساب می آیند که می توانند بر شرایط اثر گذار بوده و اوضاع را بهبود بخشند. در وضعیت کنونی برای جذب نیروهای مناسب چاره ای نیست به جز تعریف آزمون های سخت استخدامی تا مطمئن شوید فردی که وارد مجموعه می گردد از مهارت کافی برخوردار است، مگر اینکه مجموعه ی شما از بودجه و زمان کافی برای مهارت آموزی به افراد برخوردار باشد و البته بپذیرد هزینه ای که برای آموزش تقبل می کند ممکن است هدر رود و در نهایت نیرویی که به سختی مهارت کسب کرده جذب سازمان دیگری گردد.



پشت صحنه هایی از ضبط تست سقوط Honor 5X هوآوی

سینا گلستانه

روز گذشته جدیدترین تست سقوط دیجیاتو از Huawei Honor 5X منتشر شد و همان طور که مشاهده کردید، مقاومت این تلفن هوشمند همه ی ما رو شگفت زده کرد. بعد از دیدن این ویدیو از شما دعوت می کنیم تصاویر پشت صحنه ی فیلمبرداری رو هم ملاحظه کنید، روز گرم و طاقت فرسایی که آخرش چند نفری کارشون به پماد سوختگی و درمان گرمازدگی کشید.

اما توضیح اینکه در فیلم جناب فرشید عبدالمالکی از مربیان خوب تیم ملی کشورمون تیراندازی رو با سلاح برتا انجام می دن و تصویربرداری هم با دوربین RED و نرخ سیصد فریم در باشگاه تیراندازی مهام انجام گرفته. از همه ی دوستانی که در تصاویر مشاهده می کنید و بدون حضور آنها ساخت این ویدیو میسر نمی شد، ممنون هستیم. منتظر ویدیوهای بعدی هم باشید و اگر انتقاد یا پیشنهادی داشته باشید، همینجا با آغوش باز شنوا خواهیم بود.

ضمناً با استفاده از این لینک هم می تونید در توییتر پیشنهاداتتون رو در مورد ویدیوهای بعدی، به شکل مستقیم به اطلاع من برسونید.

20160628_114317-w1000

گروه کارگردانی در حال راه اندازی و تنظیمات اولیه

20160628_120822(1)-w1000

دبیر بخش چندرسانه ای دیجیاتو در حال بررسی پتانسیل های تصویری کوه پوکه های خالی!

20160628_120940-w1000

20160628_124653-w1000

قبل از آفتاب سوختگی شدید!

20160628_125808-w1000

20160628_131209-w1000

ای کاش سایه بان دوربین فقط پشتش را پوشش نمی داد!

20160628_133247-w1000

20160628_133300-w1000

تلفن هوشمند میان رده ی هوآوی در حال مقاومت نشان دادن بیش از حد!

20160628_140324-w1000

20160628_141238-w1000

دوربین RED که واقعاً هم کم مانده بود از شدت گرما قرمز بشود

20160628_141252-w1000

قدری بیاوردیش جلوتر که حداقل سایه اش به من هم برسد!

20160628_143519-w1000

دیسک های نارنجی در تیراندازی به عنوان هدف استفاده می شوند.

20160628_144917-w1000

هیچ می دانستید این دیسک ها به سادگی با یک ضربه ی کوچک دست پودر می شوند؟

20160628_152632-w1000

20160628_153002_HDR-w1000

رایزنی تیم تصویربرداری با جناب عبدالمالکی برای رسیدن به بهترین نتیجه از نظر فنی و هنری

20160628_153117_HDR-w1000

20160628_153449-w1000

20160628_155245-w1000

سلاح برتا پس از ارتکاب جرم!

20160628_155706-w1000

نتیجه ی مقاومت بیش از اندازه!



هوشمندی را به شکل معقول از اپل واچ طلب کنیم

امیر مستکین

«ساعت‌های هوشمند راه حلی هستند در تکاپو برای یافتن یک مشکل»

این جمله‌ایست در بخش پایانی مقاله گاردین به قلم «الکس هرن» (Alex Hern)، که روز پیش با عنوان «چرا زمان آن رسیده که اپل واچ را کنار بگذاریم» در دیجیاتو منتشر شد.

راستش پیش از اینکه اپل واچ بخرم، مقاله های بسیاری در موردش خوانده و برخی را ترجمه کرده بودم. بهترین‌شان که نوشته‌ام به نظرم مطلبی است که اشاره می‌کند به دگرسویی اپل برای تبدیل شدن به شرکتی که تلاش دارد از دنیای تکنولوژی کمی فاصله گرفته و به سمت دنیای مد گام بردارد.

بعضی اشیا به گونه ای طراحی می‌شوند که در نهایت نمی‌توان هیچ پیشرفتی را در آن ها ملاحظه کرد. برای مثال، یک قاشق را در نظر بگیرد. این وسیله در ابتدا یک «بیل» بوده اما پس از صدها سال تکرار و در نهایت بهبود، تبدیل به یک قاشق شده است. سرانجام، سرنوشت یک قاشق به جایی رسیده که می توان گفت هیچ پیشرفتی برایش قابل تصور نیست و در حد کمال، رشد کرده. شاید طراحی دسته ی آنها زیباتر شود اما هیچ کس نمی تواند بگوید من قاشقی را ساخته‌ام که قابلیت «قاشق پذیری» بهتری از خود ارائه می‌دهد.

در آن مقاله گفته شده بود که ابزارهای دیجیتالی، در لبه‌ی رسیدن به کمال هستند و به همین دلیل در آینده تکنولوژی بالاتر و سرعت بیشتر آنها توانایی ترغیب شما به آپدیت گجتی که سال پیش خریده‌اید را ندارد. فکر می‌کنید افزایش سرعت پردازنده، میزان رم، رزولوشن دوربین و مواردی از این دست تا کجا برای‌تان حائز اهمیت خواهد بود؟ این سوالیست که اپل به آن فکر می‌کند و به همین دلیل به سوی دنیای مد و حفظ جذابیت خود گام های نخست را برداشته است.

این دقیقاً وصف حال گجت های امروزی، مخصوصاً تلفن های هوشمند است و به همین دلیل اپل، تصمیم به ساخت ساعت هوشمند خود گرفت و آن را به شکل تنگاتنگی با دنیای مد گره زد. حالا حکایت ساعت های هوشمند هم مانند تلاش برای ساخت قاشقی بهتر است. این محصولات همچنان ساعت هستند اما می‌کوشند با ویژگی‌های بیشتر و هوشمندانه خود (همان دسته‌ی قاشق که زیباتر شده) کاربر را مجذوب کنند. 

در مقاله‌ای که «هرن» نوشته، می‌گوید که برای آخرین بار ساعت اپل را پس از نه ماه از دست خود درآورده و دیگر تصمیمی مبنی بر به دست کردن‌اش ندارد، چرا که تنها مورد مفیدی که این ساعتِ نیازمند به شارژ روزانه برایش به ارمغان آورده، دریافت نوتیفیکیشن مرتبط با شرایط آب و هوایی بوده است.

اگر درست خاطرم باشد، روزهای ابتدایی دی ماه در سال گذشته بود که اپل واچ را خریدم. در این مدت هر روز آن را به دست کرده‌ و مانند یک ساعت عادی از آن بهره گرفته‌ام. درست است؛ شاید با یک میلیون و ششصد هزار تومانی که آن زمان پرداخت کردم، می‌شد ساعت کلاسیک بسیار زیباتر و چشم‌نوازتری خرید که سال دیگر ارزشش تا این حد پایین نمی‌آمد اما این خاصیت و هویت ابزارهای دیجیتالیست که پس از مدتی ارزش خود را از دست بدهند و از این بابت، گلایه‌ای ندارم.

مورد عجیب ولی برایم این است که چرا برخی افراد پس خرید اپل واچ -یا به طور عمومی یک ساعت هوشمند- احساس می‌کنند که انتظاراتشان برآورده نشده است.

باید توجه کرد که حتی نام این گجت دربرگیرنده‌ی دو کلمه است: «ساعت هوشمند». قاعدتاً این افراد نباید با بخش اول این عبارت، یعنی ساعت، مشکلی داشته باشند چرا که دست کم این وظیفه را به خوبی انجام می‌دهد. مشکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که انتظارات از بخش دوم عبارت یعنی «هوشمند» فراتر از حالت طبیعی می رود.

کاربر یک ساعت هوشمند می‌خرد و سپس انتظار دارد به دلیل پرداخت مبلغی بالاتر از یک ساعت کلاسیک معمول (و نه لوکس)، هوشمندی آن بسیار پر رنگ باشد. چنین نیست دوستان. همان هوشی را از اسمارت واچ خود طلب کنید که در موبایل هوشمندتان یافت می‌شود. می‌خواهید با سیری صحبت کنید و با بدخُلقی به او دستور بدهید؟ مخاطبین مورد علاقه‌تان را ببینید و با آنها تماس بگیرید؟ تصاویر اینستاگرام را روی ساعت مشاهده کنید؟ نوتیفیکیشن‌ها را دریافت کنید؟ هر لحظه قادر به دیدن ضربان قلب‌تان باشید و فعالیت‌های فیزیکی‌تان را در طول روز یا هفته گذشته پایش کنید؟ اپل واچ و بیشتر ساعت های هوشمند کنونی همه این کارها را برای‌تان انجام می‌دهند و تقریبا تمام قابلیت‌های یک آیفون را دارند. پس چرا باید تا این حد به آنها خرده گرفت؟

at 2.54.09-w800

استفاه من در این شش-هفت ماه از اپل واچ بسیار ساده بوده است. هر روز پیش از رفتن به محل کار و پس از آنکه بیدار می‌شوم، آن را ۲۰ دقیقه شارژ می‌کنم و به راحتی مرا تا پایان روز همراهی می‌کند. سوار خودرویم که می‌شوم، آیفون را به سیستم صوتی اتومبیل متصل کرده و هنگام رانندگی توسط سیری در اپل واچ یا خود کنترلر موزیک در آن، موسیقی مورد علاقه‌ام را پخش می کنم.

نوتیفیکیش های تلگرام، واتس اپ، توییتر، اسکایپ و اینستاگرام را با آن می‌بینم و در صورت لزوم به شکل خلاصه به آنها پاسخ می‌دهم. صادقانه بخواهم بگویم، از خریدی که داشته ام راضی‌ام و هیچ وقت احساس اینکه کلاه سرم رفته و یا اینکه دیگر نمی خواهم آن را به دست کنم را نداشته ام. شاید به این دلیل که از همان ابتدا می‌دانسته‌ام که باید در ازای هزینه‌ای که می‌پردازم، چه انتظاری داشته باشم. ضمن اینکه رضایتم ربطی به برند ساعت هوشمند من ندارد؛ اگر موبایل اندرویدی داشتم و سپس یک ساعت هوشمند مجهز به Android Wear می‌خریدم هم احتمالاً همین کاربرد پذیری را تجربه می‌کردم.

پیش از آنکه اپل واچ را بخرم، چندین سال از یک ساعت کلاسیک، فلزی و به اصطلاح آن زمان چهار موتوره‌ی کاسیو استفاده می‌کردم که برای مدت ها، وزن‌اش آزارم می‌داد. پس از رسیدن به دفتر کار و نشستن پشت میزم، اولین کاری که می‌کردم آن بود که همان ساعت را از دست خارج کنم و سپس موقع رفتن، دوباره آن را دور دستم ببندم. اپل واچ ۴۲ میلیمتری با بند ورزشی‌اش به قدری سبک و راحت است که در مقایسه با آن کاسیو، بودنش را احساس نمی کنم. چه رسد به اینکه حضورش بخواهد باعث آزارم شود.

Apple-watch

به نظر من ساعت های هوشمند، همه‌شان نه فقط اپل واچ، واقعاً مظلوم واقع شده اند. نویسندگان در بسیاری از موارد بدون داشتن تجربه کافی، از آنها بد می گویند در حالی که برخی کاربران نیز پس از خریدشان، با توجه به انتظارات غیر معقول و البته قیمتی که پرداخته‌اند، ناامید می‌شوند و من باز هم علت این ناامیدی را متوجه نمی‌شوم.

آنطور که هرن در گاردین می‌گوید، باور ندارم که ساعت های هوشمند ابداع شده باشند تا تبدیل شوند به روش جدیدی برای خالی کردن جیب مشتری و افزودن به درآمدهای شرکت های تکنولوژیک؛ آن هم به خاطر این دلیل که فروش تلفن های هوشمند رو به کاهش است. قبول دارم که این محصولات ایجاد شده اند تا چند First World Problem را حل کنند و کاربر می‌تواند به راحتی از خریدشان چشم‌پوشی کند اما بودنشان اهمیت دارد و در نوع خود کمک می‌کنند تا زندگی ساده تر شود. و ساده سازی زندگی کاربر، رسالت هر گجت نوپاییست.

باور دارم که دست کم اپل واچ توانسته چنین رسالتی را به شکلی نه کاملن ایده آل، اما مطلوب انجام دهد.



هوش‌ مصنوعی با شغل من چه می کند؟

امیر مستکین

shutterstock_181640888-w1150

اگر کسی به من بگوید که از آینده هراس دارد، درکش می‌کنم. بیشتر مردم دوست دارند زندگی با ثباتی را تجربه کرده و آن را به شکلی آسوده به نهایت رسانده و پس از آن هم با این جهان خاکی وداع گویند؛ همان افرادی که به قول «استیو جابز»، قرار نیست زیاد خودشان را به درب و دیوار بکوبند و تجربیات تازه‌ای را فرا گیرند، بلکه صرفا قرار است بیایند و بروند؛ افرادی که به راحتی می‌توان برایشان جایگزینی یافت.

همه این موارد برایم قابل درک و احترامند. اما تا به حال با این مسئله کنار نیامده‌ام که ترس از آینده ی تکنولوژی و هوش مصنوعی چرا وجود دارد.

در چند دهه اخیر، تکنولوژی همواره به ما کمک رسانده و باعث گشته تا زندگی بهتری داشته باشیم. بله، این وسط تعداد اندکی هم شغل‌شان را از دست داده اند ولی در عوض چند میلیارد نفر دیگر، به موارد با ارزش تری دست یافته اند. دنیا همیشه در حال تغییر است و تکنولوژی نیز همواره در حال بهبود یافتن. پس گاهی به جای ترس از آینده‌ای که در آن هوش مصنوعی می تواند شغل شما را از آن خود کرده و از کاربی‌کارتان کند، بهتر است خود را برای نیاز‌های سال‌های بعدی آماده کنید.

بزرگترین ترس از بهبود تکنولوژی، همواره از دست دادن شغل افرادی بوده است که تخصص ویژه‌ای نداشته اند. اما اگر نگاهی به سال های دور داشته و برخی از مشاغلی که حالا از بین رفته‌اند را مورد بررسی قرار دهید، پیش خود می‌گویید چه بهتر که این مشاغل از بین رفته و یا اکنون به شکل کاملا محدود در حال انجام وظیفه هستند.

Steve-Jobs-introduces-iTunes-for-Windows-Apple-Special-Event-2003

برای مثال، اپل با ارائه فروشگاه موسیقی آیتونز نحوه خرید موسیقی را دست خوش تغییر کرد و فروشگاه های فیزیکی عرضه دیسک های موسیقی تا حد زیادی از بین رفتند. حالا اگر احیانا قصد خرید اثر هنرمند یا گروه مورد علاقه‌مان را داشته باشیم، به جای شال‌وکلاه کردن و رفتن به یک فروشگاه فیزیکی، می‌توانیم آن را از اینترنت با همان قیمت و چه بسا ارزان تر تهیه کنیم. البته هنوز هم به دلیل تحریم ها، مثالی که از آن یاد کردم آنقدر هم مورد استفاده نیست. ده الی پانزده سال پیش یادتان می آید که اگر می‌خواستید یک فیلم ایرانی یا غیر ایرانی تماشا کنید، باید چه پروسه ای را طی می کردید؟ اگر سن تان به آن زمان نمی رسد، احتمالا این فرایند رسماً برایتان خنده‌دار خواهد بود.

در گذشته چنین بود که می رفتیم، شناسنامه یک یا مدرک دیگر (یا به ارزش کل پول فیلمی که کرایه اش می کردیم) تحویل می دادیم و یک فیلم از فروشگاهی که بیشتر کارش کرایه دادن فیلم‌های سینمایی بود، اجاره می کردیم. برای ۲۴ ساعت. حالا خوشحال تر نیستید که می توانید مبلغی پرداخت کرده و همان را از فضای مجازی بخرید؟ (هرچند که برای آثار داخلی، هنوز هم بستر مناسبی فراهم نیست.)

چنین مشاغلی از بین رفته اند ولی در عوض، زندگی به لطف تکنولوژی ساده تر شده، حال چه در ابتدای راه برخی از آن ترسیده باشند و چه نه. موج تغییر از راه رسیده و در این بین، جمعیت اندکی خانه شان از بین رفته و بقیه، آسودگی بیشتری یافته اند.

1x-1-1-w1200-1-800x450

کما اینکه در حال حاضر حتی جوامع بزرگی نظیر چین نیز در حال ایجاد یک دگرش بی سابقه در نحوه کار کردن خود هستند. حالا چین می خواهد در شنژن قابلیت هایی را برای استارتاپ هایش فراهم آورد که استارتاپ های آمریکایی در سیلیکون ولی دارند. و همین مسئله موجب شده تا نیروی کار جوان چین، علاقه ای به «کارگر بودن» نداشته باشد. همانگونه که در مطلب مرتبط با بازدید از داخل کارخانه «پگاترون» نوشته بودم، فاکسکان و پگاترون به شدت با کمبود نیروی انسانی برای منابع و اهداف مورد نیاز خود رو به رو شده اند. 

می بینید؟ جو تکنولوژیک برخی از مشاغل را از بین برده و شغل های بسیار دیگری ایجاد می کند.

می گویند بزرگ ترین تکنولوژی کنونی در عصر ما، هوش مصنوعی است و اکنون تمام شرکت های بزرگ حوزه فناوری، تمام تلاش خود را به کار بسته اند تا در این راستا پیشتاز باشند. کم نیستند افرادی که حالا چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی، نگران از دست رفتن موقعیت های شغلی کنونی خود هستند.

اما افرادی هم وجود دارند که از هوش مصنوعی به نوع دیگری می هراسند. این افراد تصور می کنند که مقوله مورد بحث در نهایت روزی به حدی پیشرفته خواهد شد که می تواند از تفکر انسانی پیشی گرفته، خود را از بند انسان رها کرده و در برابر او قرار گیرد.

2001SpaceOdyssey

بخشی از این تفکر مرتبط به دنیای سینماست؛ از «اودیسه فضایی» کوبریک گرفته تا «ترمیناتور» کامرون و موارد بسیار دیگر؛ فیلم‌هایی که بیش از سه دهه از عمرشان سپری می شود. ولی واقعا چرا باید نگران بود؟ این روزها همه در حال توسعه هوش مصنوعی هستند و این مقوله به صورت انحصاری به پیش رانده نمی شود. همین موضوع، نگرانی را تا حد زیادی کاهش می دهد.

در نهایت روزی باید با زندگی خداحافظی کنیم؛ فراری از این مسئله وجود ندارد. باید با این حقیقت کنار بیاییم. ولی اجازه دهید به شما قول دهم که زندگی‌تان قرار نیست توسط رباتی به پایان برسد که به نوعی هوش مصنوعی آغشته به قدرت‌طلبی مجهز است.



پینک فلوید یک اعتیاد است

امیر مستکین

به سراغ آرشیو موسیقی‌تان در کامپیوتر شخصی، آیپاد یا موبایل خود بروید و یک آلبوم متعلق به ، پنج یا ده یا بیست سال پیش را انتخاب و پخش کنید. تفاوتی هم ندارد که وطنی باشد یا نباشد. چه حسی دارید؟

شاید با برخی قطعات موسیقی در آن آلبوم، خاطره داشته باشید و به همین دلیل از شنیدن دوباره‌شان لذت ببرید. فردا دوباره همین کار را انجام بدهید. فردای بعدی‌اش هم همین‌طور. تا یک هفته اگر همین کار را انجام دهید، به احتمال زیاد ترجیح خواهید داد تا دست‌کم یک-دو ماهی به سراغ این گروه/خواننده نروید و به شنیدن موسیقی‌های دیگر مشغول شوید.

در این میان یک استثنا وجود دارد. اگر گروهی که در ابتدای کار انتخاب کرده بودید، «پینک فلوید» (Pink Floyd) باشد، احتمالن با واژه‌ی تکراری شدن چندان آشنا نیستید. من دست کم اینطور هستم و پس از چند سال گوش دادن به آلبوم هایی که قریب به ۴۰ سال پیش، اغلب در سبک «پراگرسیو راک» (Progressive Rock) ساخته شده اند، هنوز هم هیچ کدام برایم خسته کننده و تکراری نشده اند و می توانم هر روز در هر هفته و در هر سال، به این آلبوم ها گوش کنم. چرا؟ این سوالی بود که برای خودم پیش آمد. مدتی قبل، کمی در مورد پاسخ‌اش تحقیق کردم.

  • اشعار ژرف

به نظر من، زبان پارسی به لطف شاعرین و شخصیت های داستان پرداز بزرگ، انتظار ما از مقوله‌های «شعر» و «نثر» را بسیار بالا برده است. این در حالیست که زبان انگلیسی، پیشینه ای چنین غنی ندارد و کمتر می توان متونی را به کیفیت متن‌های پارسی در آن یافت که دارای معنا، مفهوم و عمق بالا بوده و شما را به تفکر و واکاوی خود وادارند. به همین دلیل، زمانی که شما به عنوان یک شخص فارسی زبان که اتفاقن زبان انگلیسی را به خوبی می فهمد، به موسیقی انگلیسی گوش می دهید، جدا از خود موسیقی جذاب، اشعار برای تان راضی کننده نبوده و گاهی خنده آورند.

1401x788-42-62436186-w1000

از طرفی، کمتر گروه راک‌ی را پیدا می کنید که اشعار بکار رفته در آهنگ های شان، تا این اندازه عمیق و ژرف باشد. پینک فلوید به طور کامل این مسئله را مدیون «راجر واترز» (Roger Waters) است و پس از مشاجره‌اش با دیوید گیلمور (David Gilmour) و رفتن او از همین گروه به شکل رسمی در سال ۱۹۸۵، کاملن می توان دید که گروه مذکور در همین زمینه، اُفت شدیدی داشت.

quote-i-m-in-competition-with-myself-and-i-m-losing-roger-waters-30-80-08

بحث من بیشتر بر روی آلبوم‌هایی است که چهار شخصیت کلیدی این گروه در آنها حضور داشته‌اند؛ و البته علاقه‌ام هم بیشتر به همان آلبوم‌های پیش از دهه‌ نود میلادی‌ست. اشعار به کار رفته در آلبوم‌های مورد بحث به لطف خلاقیت فزاینده‌ی «واترز»، عجیب و عمیق بوده و به تفکر وادارتان می‌کنند. گاهی پیش می‌آید که چند ماه درگیر فکر کردن به چند بیت شعر شده و خود را جای شاعر آن بگذارید. از همین روی، می توان بیان کرد که اشعار به کار رفته در موسیقی ساخته شده توسط پینک‌ فلوید، بی‌نظیر و البته فوق‌العاده تاثیر گذارند.

  • آلبوم‌های تم-محور

dsotm

مهم نیست کدام آلبوم را مد نظر گرفته و برای گوش دادن انتخاب کنید؛ چه «نیمه تاریک ماه» (The Dark Side of the Moon) باشد و چه «دیوار» (The Wall) و یا حتی «برش نهایی» (The Final Cut). همه‌شان می خواهند برای‌تان داستانی تعریف کنند. همه‌ی قطعات ادامه همدیگر هستند. گاهی اگر بخواهید یک تک قطعه مورد علاقه تان را به تنهایی گوش کنید، تجربه‌ی احساس گناه به جهت بی محلی به یک اثر هنری، جای تعجبی ندارد.

پینک فلوید آلبوم هایش را به صورت یک جریان روان در اختیار شنونده قرار می دهد در حالی که در آن زمان، حدود ۴۰ سال پیش (که اوج درخشش این گروه بود) چنین روندی کاملا نو به شمار می رفت. حتی اگر این پیوستگی به شکل جزء در آثار سایر هنرمندان دیده می شد، باز هم پینک فلوید یکتایی خاصی داشت. برای مثال، آلبوم «نیمه تاریک ماه» به طور کلی در مورد «دیوانگی» می گوید در حالی «دیوار» در مورد «قطع رابطه با اجتماع» است.

  • سیر تکامل

pinkfloyd

در سال‌های ابتدایی شکل‌گیری گروه، هدایت و تعیین سیاست‌ها بیشتر از سوی «سید برت» (Syd Barrett) انجام می‌شد. برخلاف بسیاری از هواداران پینک فلوید، شخصن هیچ‌گاه با آثار او ارتباط برقرار نکردم. پس از رفتن او از گروه به دلیل مشکلات روانی، «راجر واترز» بیشترین بار خلاقیت را بر دوش کشید و پینک فلوید را در دوران طلایی خود قرار داد.

در نهایت هم نوبت به گیلمور رسید تا دوران خودش را داشته باشد و دو عضو باقی مانده را با خود همراه کرده و آلبوم‌هایی نه چندان تم-محور را عرضه نماید. آلبوم‌هایی که زیر نظر گیلمور توسعه پیدا کرده‌اند، بیشتر حالتی بخش-بخش دارند تا روایت‌گونه. این در حالیست که سولوهای گیتار بسیار بهتری نیز در آنها یافت می شود.

  • فضاسازی موسیقیایی

gilmour-corbis-crop-400-100-1200-80

هرچقدر واترز به شکلی عالی اشعار را می‌سرود، گیلمور به گونه‌ای بهتر فضای موسیقیایی را می‌ساخت و سولوهای گیتار بلند بالا، گاهی ساده اما تاثیر گذار را در آنها می گنجاند. صرفا به سولوی گیتار در آهنگ های «خلسه دل‌پذیر» (Comfortably Numb)، «امید فراوان» (High Hopes) و «بدرخش ای الماس دیوانه» (Shine On You Crazy Diamond) گوش دهید.

به سادگی می توان گفت فضاسازی صورت گرفته در این سه آهنگ را کمتر در دنیای راک و پراگرسیو راک پیدا خواهید کرد. در این میان قدرت بی نظیر دیوید گیلمور را نیز نباید در نواختن گیتار و ایجاد تاثیر شگرف بر مخاطب، از یاد برد.


ترکیبی از موارد فوق باعث می شود تا با نوعی موسیقی رو به رو شوید که به راحتی نمی تواند برای‌تان تکراری یا خسته کننده شود. آثار ساخته شده به دست این گروه ارزش بالایی دارند که البته شنیدن بیش از حدشان، این استعداد را دارد تا تجربه افسردگی را نیز برای‌تان به ارمغان خواهد آورد.



در حاشیه اولین دموی استارتاپ های مرکز شتابدهی دانشگاه آزاد قزوین

پیام ادیب

ghazvin uni

هفته ی گذشته، در جمع دوستان دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین، برای تهیه ی گزارش از اولین دموی استارتاپ های مرکز شتابدهی این دانشگاه بودم. مهم ترین چیزی که طی این بازدید توجه من را به خود جلب کرد سطح فناوری برخی استارتاپ های مستقر در این مرکز بود. بر خلاف بسیاری از استارتاپ های مراکز شتابدهی دیگری که از آنها بازدید کرده و گزارش تهیه کرده بودم، زیربنای فناورانه ی شرکت های نوپای دانشگاه آزاد اسلامی در برخی موارد یک سر و گردن از هم نوعان خود در دیگر مراکز بالاتر به نظر می رسید.

این تفاوت در یک نگاه می تواند ناشی از سابقه ی درخشان دانشگاه آزاد قزوین در مباحث مختلفی از جمله رباتیک باشد؛ اما به هر صورت بد نیست با نگاه به این مدل، و با هدف بالا بردن استاندارد مورد قبول این حوزه، سطح کیفی استارتاپ های زیست بوم کارآفرینی حوزه ی فناوری از «تحویل این جنس و آن خدمات درب منزل» فرا تر برود و بنیان دانشی مورد نظر در عمل نیز با «عمق بیشتری» تحقق یابد. لازم به ذکر است برخی استارتاپ های این مرکز، موفق به عقد قرارداد های قابل توجهی با نهاد ها و مؤسسات معتبر شده اند که قطعاً در پایداری پذیری و رشد آنها اثر قابل توجهی خواهد داشت.