Google+

وبلاگ دیجیاتو

در باب سفری سه روزه به ماسال گیلان

محسن وفانژاد

IMG_20160904_155844-w600

چند روز قبل از نمایشگاه IFA 2016 تصمیم گرفتیم کوله های نسبتا خالیمون رو بندازیم رو دوش و وسط هفته بریم گیلان. تقریبا تنها چیزی که از این سفر انتظار داشتیم و می دونستیم این بود که میریم ماسال، اما کجا و چطور؟ هیچ ایده ای نداشتیم.

به گفته یکی از اهالی اونجا تقریبا تا ارتفاعات 3700 متری بالا رفتیم (که واقعا بعید می دونم رقم درستی باشه)، خبری از دما و رطوبت کشنده خود شهر ماسال نبود و عملا توی ابرا بودیم. مه روی ابرو و مژه ها می نشست و برای من که صبحم رو توی تهران غبار آلود شب می کنم رویایی بود.

حقیقتش هر مسافرتی که برای چند روز بتونه من رو از روزمرگی تهران و زندگی دانشجویی دور کنه رویایی محسوب میشه. اگه شمال، هوای پاک، جنگ پر سکوت و کوه های شکوهمند و سرسبز شمال باشه که چه بهتر؛ البته میونه خوبی با دریا ندارم ولی پل چوبی وهم انگیز کیاشهر هم که وصل میشه به ساحل، یکی از دوست داشتنی ترین جاهای شمال هست.

به هر حال، تو همون ارتفاع یک کلبه خیلی ساده با حداقل امکانات کرایه کردیم. آب و گاز داشت اما برق کل اون روستا توسط یه ژنراتور پر سر و صدا که فقط از ساعت 9 تا 12 شب روشن بود تامین می شد. شارژ پاور بانکی که همراه داشتم هم تموم شده بود و از اونجایی که آنتن هم نبود، تقریبا سه روز از کل دنیا مرخصی گرفته بودم تا فقط خودم باشم.

اتفاقات عجیب و جالبی برامون افتاد. به هر حال از پسرای بیست و دو-سه ساله کمتر از این هم انتظار نمیره. نصفه شب سگ افتاد دنبال من، گاو اومد تو کلبه لباس شایان رو خورد، چراغ گازی که پیرمرد صاحب کلبه بهمون داده بود تا شب تو تاریکی نباشیم سر از ارتفاعات توی کوه در آورد و شانس آوردیم که با سهل انگاریمون خسارتی به طبیعت وارد نکردیم. اما نقطه عطف این سفر یه دختر 6 ساله بود به اسم «هستی».

لباس صورتی چرکی تنش بود. از مادربزرگش چند تا تخم مرغ محلی خریده بودیم و با سگی که یکی از دوستان پدرش آورده بود اونجا رها کرده بود کمی بازی کردیم. اسم سگش گرگی بود ولی ما چون نمی دونستیم عادت کردیم بهش بگیم جکی. خیلی پیر بود و یکی در میون دندون نداشت، هستی می گفت یه عالمه مریضی داره و از چهره اش هم معلوم بود که گرگی قرار نیست مدت زمان زیادی زنده بمونه.

گرگی بهونه ای شد تا با هستی صحبت کنیم و یکم در مورد روستا و روستا نشینی باهاش حرف بزنیم. می گفت هیچ جای دنیا رو اندازه ماسال دوست نداره. من اون لحظه داشتم به این توییت چند هفته پیشم فکر می کردم.

2

شاید محسنِ امروز اگر نیویورک هم بود خوشحال نبود. واقعا مهم نیست کجاییم.

گرچه آدم هایی بودیم از دو دهه متفاوت و تو دنیای کوچیک اون، همه چیز به همین مراتع سرسبز خلاصه می شد اما مشخص بود از زندگیش تو همین شرایط چه لذت کودکانه ای می بره. وقتی من 6 سالم بود تازه به تهران اومده بودیم و حس می کردم زندگی چقدر جدی تر شده برای خانواده ام.

هستی می گفت وقتی مهر بشه باید بره مدرسه یا به عبارتی دیگه باید بره شهر. تقریبا یه مسیر 2 ساعته از ییلاقات ماسال رو باید طی کنه تا برسه به مدرسه و همین مسیر رو برگرده چون اون حوالی اصلا مدرسه ای ساخته نشده بود برای بچه های روستایی.

از شایان پرسیده بود زن دارید؟ اونم گفته بود نه ما دانشجوییم و خبرنگار، اومدیم چند روزی استراحت کنیم. بعدش پرسید پس احتمالا یه دوستی چیزی دارید. زیادی از نگاهش پیر بودیم برای اینکه مجرد باشیم. نمی دونست که با استانداردهای شهری برای ما هنوز خیلی زوده.

تو چشمای «هستی» یه دنیا، تو چهره اش یه فرهنگ ریشه دار و توی رفتار کودکانش می شد دانایی خاصی رو حس کرد که ما شهرنشین ها انتظارش رو از روستایی ها نداریم. خواستم بگم که تو این سفر فهمیدم به جای زندگی توی خیال گذشته و آینده، میشه کودکانه فکر کرد و از زندگی در لحظه لذت برد.

روز آخر وقتی که داشتیم بر می گشتیم و مشغول خوردن صبحونه بودیم اومد پیشمون باز. با شایان خیلی ایاق شده بود. سامان هم تبلتش رو بهش داده بود. اما من فقط نگاه می کردم. زیاد باهاش صحبت نکردم و صرفا مکالماتشون رو با یه لبخند ساده و آروم روی لب دنبال می کردم و به خودم می گفتم ما شهرنشین های پر مدعا با اون همه امکانات واقعا بلد نیستیم چطور زندگی کنیم و لذت ببریم.

3 پاسخ به “در باب سفری سه روزه به ماسال گیلان”

  1. احسان گفت:

    نمیدونم مقصدتون کدوم یک از ییلاقات ماسال بود اما من تابستون امسال یک هفته رفتم اولسبلنگاه و هیچوقت اون حال یک هفته دوری از تمام دنیا,تکنولوژي و دقدقه های چرند شهری رو فراموش نمیکنم…

پاسخ دهید