Google+

وبلاگ دیجیاتو

دست‌ های کوتاه، چهره های بی احساس و یک بیماری ژنتیک

پدرام بهادری

در خانه تنها و چند ساعتی را به سختی تحمل کرده بود، اما دیگر نتوانست و بغضش چون بمبی هسته‌ای ترکید. ابر قارچ شکل ناشی از انفجار هم چنان بارید که قطرات اشک‌ها تمام پهنای صورتش را خیس کرد. ترکیدن بغض و سرازیر شدن اشک‌ها مثل لحظه جدا شدن شاتل فضایی از بدنه موشک است، دیگر نمی‌توان آن را معکوس کرد. نهایتش این است که آنقدر گریه می‌کنی تا در فضای غم شناور شوی و به آن عادت کنی. برای همین زمانی که زنگ خانه به صدا در آمد و مجبور شد در را باز کند، به هیچ وجه نتوانست اشک ریختن را متوقف کند.

-سلام، خوبی؟!

-...هق هق...هق...نه...

البته که نیازی به پرسیدن چنین سوالی نبود اما آدمیست دیگر، گاهی اوقات بدیهی‌ترین سوال‌هایی را می‌پرسد که خودش هم جواب آن را می‌داند.

-ای بابا، این چند وقت خیلی بهتر شده بودی که. چی شد دوباره آخه؟

جوابی نشنید و حالا بدتر فهمید که اشک ریختنش سرعت بیشتری به خود گرفته. دست‌هایش را به سختی روی صورتش قرار داد، گونه‌هایش را لمس کرد و گفت: «می‌خوای بریم دکتر؟» دوست داشت محکم در آغوشش بگیرد و اجازه دهد چند دقیقه‌ای بی‌دغدغه در بغلش گریه کند اما نمی‌توانست. نه اینکه از بغل کردن خوشش نیاید یا دستش پر باشد، نه. نمی‌‌توانستند همدیگر را در آغوش بکشند چون دست‌هایشان مثل ماهی کوتاه بود. به سختی نوک انگشت‌هایشان به شانه همدیگر می‌رسید، چی برسد که این انگشت‌ها بخواهند از پشت بدن بهم برسند و قفل شوند. لحظات دردناکی بود و زمان هم برای گذشتن عجله‌ای نداشت.

 

 

 

والی‌پا محبوب‌ترین ورزش این سرزمین است. مسابقات ملی آذر هر سال با هیجان زایدالوصفی برگزار شده و صدها تیم باانگیزه به مصاف هم می‌روند. در اینجا، والی‌پا حکم فوتبال در اروپا و آسیا یا بیسبال در آمریکا را دارد. تمام قوانین این ورزش مشابه والیبال است تنها با این تفاوت که برای ضربه زدن به توپ، بازیکنان باید فقط از پای خود استفاده کنند.

مسابقه فینال در حال برگزاری است و دو تیم بعد از پشت سر گذاشتن چهار ست حالا برای کسب قهرمانی در ست آخر با هم سخت رقابت می‌کنند. جالب‌تر آنکه هر دو مساوی شده و به امتیاز نهایی رسیدند و تنها کافیست یکی از آن‌ها دو امتیاز پشت سر هم به ثمر برساند تا قهرمان این سال شود. او سال‌هاست که برای چنین روزی تمرین کرده، در بالاترین سطح از آمادگی بدنی قرار دارد و در وهله اول خودش مهم‌ترین مهره‌ای است که تیمش را به مسابقه نهایی رسانده.

برای زدن سرویس به پشت خط می‌رود، نفسی عمیق و طولانی می‌کشد و سپس به آرامی هوای گرم شده را بیرون می‌دهد. نگاهی به آسمان می‌کند و بلافاصله نگاهش را چند ثانیه‌ای به زمین می‌دوزد. بلاخره توپ را رها می‌کند و با بغل پا ضربه‌ای محکم به آن می‌زند. تیم حریف به سختی توپ را جمع می‌کند و شاید سی‌ثانیه‌ای توپ از یک نیمه زمین به سمت دیگر رفته و بر می‌گردد. اما در یکی از همین برگشت‌هاست که توپ اوج گرفته و درست بالای سرش قرار می‌گیرد. خودش هم به خوبی می‌داند که این همان لحظه‌ای است که اگر آن را از دست دهد، دوباره حداقل یک سال دیگر از رویاهاش عقب می‌ماند. به هوا می‌پرد و با یک برگردان توپ را دقیقا وسط زمین تیم حرف می‌خواباند، سوت پایان مسابقه زده می‌شود و همه تماشاگرها دیوانه‌وار اسم او و تیمش را فریاد می‌زنند.

حالا او مهم‌ترین فرد کشور است. این غایت و نهایت آرزوهایش بود و حالا کاپ رویاهایش را در دست دارد اما نمی‌تواند لبخند بزند. خانواده‌اش به سمتش می‌دوند، او را در آغوش کشیده و به روی پیشانی‌اش بوسه می‌زنند. برایش دست می‌زنند، می‌گویند که چقدر به او و زحماتش افتخار می‌کنند اما نمی‌توانند عمق خوشحالی را در چهره‌هایشان به همدیگر نشان دهند.

احساساتشان را می‌توانند در قالب کلمات به زبان می‌آورند اما صورت‌هایشان از همان حالت پیش‌فرض همیشگی تغییری نمی‌کند. نه، این خانواده مشکل روانی ندارد؛ فقط هیچکس اینجا نمی‌تواند بخندد یا لبخندی به روی لبش بیاورد. در اوج خوشحالی، این لحظات دردناک بودند.

 

 

 

قانون نانوشته‌ای وجود دارد که می‌گوید هر آن چیزی را که نتوانید انجام دهید یا از آن منع شوید، بیشتر می‌خواهید. او هر شب در یک تخت کنار همسرش می‌خوابد، گاهی با هم رابطه دارند اما نمی‌داند که آیا شوهرش هم عاشقش است یا نه. پسر ۱۵ ساله‌اش به او احترام می‌گذارد و به حرف‌هایش بی‌اعتنایی نمی‌کند اما خبر ندارد که این احترام تنها از روی وظیفه و اجبار است یا واقعا فرزندش او را دوست دارد. ساکنین این روستا فرقی با دیگر مردم جهان ندارند، آن‌ها نسل پشت نسل است که در این منطقه خوش آب و هوا سکونت دارند. ازدواج می‌کنند یا نمی‌کنند، بچه‌دار می‌شوند و شاید هم نمی‌شوند اما البته روزی می‌رسد که همه‌شان دیگر آخرین نفسشان را می‌کشند. اما مردم این روستا نقص ژنتیکی عجیبی دارند؛ آن‌ها نمی‌توانند به همدیگر بگویند «دوسِت دارم» یا به هر نحوی عشقشان را با آوا، علامت یا رفتاری ابراز کنند.

برای همین است که او از عشق و علاقه اعضای خانواده‌اش نسبت به خودش اطلاعی ندارد. البته فهمیدن آنکه کسی دوستتان ندارد کار آسان‌تر اما همچنان ناراحت‌کننده‌ای است. اگر همسرتان روزی بدون هیچ دلیلی شما را ترک کرد یا مثلا در روابط جنسی‌اش سرد شد، احتمالات زیادی باقی نمی‌مانند جز آن که او حسی به شما ندارد. اما ماندن آن‌ها و داشتن رابطه همیشگی هم لزوما خیالتان را راحت نمی‌کند، نمی‌توان قطعی فهمید که آیا آن‌ها عاشق هم هستند یا صرفا یکدیگر را تحمل می‌کنند. آن‌ها از نشان دادن عشق و علاقه خود محروم هستند و چقدر هم حسرتش را می‌خورند. این زندگی برای همه‌شان دردناک بود.

 

 

 

«این زندگی برای همه‌شان دردناک بود»، این جمله آخر را خواند و کتاب را کنار گذاشت. به آن روز و سال‌های قبل‌تری که پشت سر گذاشته بود، فکر کرد. صمیمی‌ترین دوستش ماه‌هاست که با افسردگی مبارزه می‌کند، طرح مفهومی دخترش در مسابقات طراحی خودرو آلمان به جمع 10 طرح برتر راه یافته و روح همسرش هم خبری از آتش پرفروغ عشق او ندارد. اما او دست‌های بلندی دارد، می‌تواند لبخند بزند و خاندانش هیچ نقص ژنتیکی‌ای نداشته‌اند.



اومانی نینجا

پدرام بهادری

-اما من نمی‌خوام سامورایی بشم.

چشمان پدرم از شنیدن گلایه‌هایم به رنگ خون درآمد و با چهره‌ای برافروخته که می‌شد تمامی رگ‌های صورتش را به وضوح دید، گفت:

-دیگه چی؟! نکنه حتما می‌خوای نینجوتسو یاد بگیری و تبدیل به یکی از اون نینجاهای سامورایی‌کش بشی؟ پسرک کلاغ‌صفت.

گفتم «چرا که نه، نینجاها حداقل گاهی به مردم فقیر کمک می‌کنن» البته که جرات به زبان آوردن چنین جمله‌ای را نداشتم و ترجیح دادم آن را در اعماق ذهنم دفن کنم. احتمالا به خاطر همین هم بود که در عوض با صدایی لرزان و صورتی سرخ جواب دادم:

-نه پدر، من فقط علاقه‌ای به جنگ و شمشیر ندارم. احساس می‌کنم استعدادهای دیگه‌ای دارم، همین.

پدرم که دیگر حالا از شدت عصبانیت با کوه آتش‌فشان در حال خروش تفاوتی نداشت، به کاتانای پدربزرگم روی دیوار اشاره کرد و با صدایی بلند فریاد زد:

-شمشیر؟ اسم اون کاتاناست، نماد وفاداری و شرف پدربزرگت، من، تو و پسر آینده خودت. البته حالا دیگه در مورد نوه‌ام مطمئن نیستم. کاش کمی از هاتوری و احترامی که به میراث و خاطره پدرش گذاشت، یاد می‌گرفتی. به قول پدربزرگت، سامورایی شدن یا نشدن انتخاب نیست، سرنوشت تو و میراث منه.

وفاداری و شرافت سامورایی‌ها نسبت به دوستان و ارباب‌هایشان همیشه یکی از آن ویژگی‌هایی بوده است که برای آن احترام زیادی قائل بودم. آن‌ها به درستی جسم و روح خود را در اختیار استادشان می‌گذارند، موضوعی که شاید چندان عاقلانه و درست نباشد اما بدون شک ستودنی است. اما وفاداری و نظم سامورایی‌ها به کنار، دیگر علاقه‌ای به جنگ و خون‌ریزی و خدمت کردن آن‌ها ارباب‌های نظامی ژاپن نداشتم. گاهی فکر می‌کردم حتی حاضر هستم به مثابه آن‌ها مرگ را بپذریم تا هاراگیری و کشتن خودم تنها خونی باشد که از کسی ریخته می‌شود.

به همین دلایل بود که از آن روز آماده شدم تا همین بحث و جدال را هر روز با پدرم داشته باشم. یا او یک روز دیگر از من ناامید می‌شد، یا از خانه و کاشانه‌ام تبعید می‌شدم و یا نهایت با کاتانایی را به درون شکمم فرو می‌بردم و با حرکت دادن آن به چپ و راست به این مشکل برای همیشه خاتمه می‌دادم. احتمال دیگری به فکرم نمی‌رسید، به خصوص احتمالی چون آن که شب همان روز پدرم توسط گروهی نینجا به قتل برسد.

می‌گویند در تاریکی کور کننده آن شب، تنها به مدرسه نظامی شهر رفته و تا ساعت‌ها به تمرین مشغول بوده است. احتمالا آنقدر عصبانیتش از من را بر سر کیسه‌های تمرینی برنج خالی کرده تا دیگر جانی در بدن برای مبارزه بعد از آن نداشته، مبارزه‌ای این بار با اهداف و دشمنان واقعی. نینجاهایی که او را کشتند، حتی اجازه همان مرگ شرافتمندانه را نیز به او ندادند. ستاره‌های تیز فلزی و آغشته به سم، بدنش را شکافتند و فکر کنم پدرم آن شب، آخرین نفری بوده که چشمانش را باد سوزناک نوشیبی بسته است، برای همیشه.

کشته شدن پدرم همه چیز را تغییر داد. نه تنها حاکم ایالت انتظار داشت تا جایگاه پدرم در ارتش را پسرش یعنی من تصاحب کند و در ادبیات حاکمان ژاپن، «خواسته» همان مترادف و هم‌معنی «اجبار» بود، بلکه خودمم حالا به شکلی دنبال انتقام بودم. درست بود که تفاوت نظر و عقیده زیادی بین من و پدرم وجود داشت، اما این اختلافات چیزی از علاقه و محبت من به او کم نمی‌کرد.

به مدرسه نوشیبی رفتم تا مهارت جنگیدن با کاتانا، سوارکاری و بوشیدو یا همان راه و رسم سامورایی را فرا بگیرم. سالیان زیادی گذشت و در این مدت به یکی از ماهرترین و مورد احترام‌ترین سامورایی‌هایی نوشیبی تبدیل شدم و سربازان زیادی گوش به فرمانم بودند ولی هیچ‌وقت احساس رضایت نمی‌کردم. کشتن قاتل پدرم، همدست‌هایش و حتی رهبری که دستور آن را داده بود، نیز به فروکش کردن خشم شکل گرفته در تار و پود وجودم، کمکی نکرد. شاید خودم را سرزنش می‌کردم، اما نمی‌دانم برای مرگ پدرم و یا مردی که به آن تبدیل شده بودم. حالا در نیمه رو به انتهای عمرم تنها می‌توانم به این فکر کنم که چقدر امروز زندگیم می‌توانست متفاوت باشد.

-پدر؟ چرا چیزی نمیگی، ناراحت شدی؟ ببخشید پدر ولی من مثل تو به کشتن علاقه ندارم، دلم می‌خواد دریانورد شم و دور دنیا بگردم.‌

 

پ.ن: عکس کاور از Smash Mag



8800 دقیقه مکالمه رایگان درون شبکه‌ای (یک داستان کوتاه)

آرش پارساپور

چند روزی بود که یک خط جدید گرفته بود .8800  دقیقه مکالمه رایگان + 8800 هزار تا پیامک رایگان بین شبکه ای میداد. هر آدمی وسوسه می شد بخره این سیم کارت رو لااقل برای استفاده یک ماهه از طرحش. از شانسش یه شماره رند هم افتاده بود بهش. تو مغازه وقتی داده بود فروشنده سیم‌کارت رو پانج کنه اخبار داشت می‌گفت: «در کشور سوئد ،مرده ها را با موبایل خاک میکنند تا اگر کسی دوباره به زندگی برگشت با موبایل خبر بدهد تا او را از قبر بیرون بیاورند.» .

یادشه که خنده اش گرفته بود. جون دوستای خارجی سوسول. کت شلوار که میپوشن جسداشون. آرایشگاه که می‌برن جنازه هاشونو. بهترین لباسها هم تنشون می کنن. تابوتشونم که هزار جور مدل. که چی بشه؟ آخرش اون دنیا که همه با کفن میان بیرون

هفته بعدش یک اس ام اس ناشناس رسید: «علی رو اگه ندیدی برو سراغ سعید و سهم پولت رو از اون بگیر.»

فکر کرد حتما یکی یک اس ام اس اشتباه زده. نه سعیدی میشناخت.نه هیچ علی نامی. اما دوستای روانی زیادی داشت که از این دیوونه بازیا در میاوردن و مردم آزاریشون بیست بود!

اما اندفعه خواست کم نیاره. قدری شوخیش گرفته بود . یک اس ام اس به همون شماره فرستاد:

« سعید رو که پیدا نکردم . چی کار کنم حالا؟ »

جواب اومد:

«کاری نکن. همونجا تو خونه باش تا برات بیارم »

جواب داد:

«منتظرم. فقط قالم نذاریا.علی که پیچوند کلا ما رو.» قار قار خندید و نشست اخبار نگاه کرد.

نیمه شب وقت بوق سگ درخونه زده شد .با چشمای قرمز تو حالت خواب و بیداری رفت که در رو باز کنه و غرغر کرد که کدوم احمقی این وقت شب اومده دم در؟

چفت در رو که باز کرد، مامور نیروی انتظامی پایش را گذاشت لای در و هلش داد ...

×××

مرتضی معروف به م‏ٌری شبگرد ، اکبر و محمد را کشته بود . حین فرار اين اس ام اس رو به سید زده بود.به جای 32 زده بود 22. و موبایلش رو زمین انداخته بود و بعدش رفته بود سراغ کامران و بعدازدرگیری هردویشان کشته شده بودند .سر یه چند صد میلیارد اختلاس بود ماجرا.  حالا پنج تا قتل وصل شده بودند به این شماره.قتلای درون شبکه خودی. این وسط متهم و قاضی و وکیل و شاکی ! صدای خانه ملت در آمده بود و همه به کل قاطی کرده بودند . افکار عمومی یک جواب سریع میخواست .

 5 نفر از کارمندان رده بالا مرده بودند...

و اگر همینجوری جریان ادامه می یافت و جریان کش پیدا می کرد و احتمالا گند خیلی چیزها در میومد.

رسانه ها کمک کردند تا اعترافاتش چاپ بشه. این بار اما خودشون میدونستن که ماجرا به کل رایگان داره ماستمالی میشه و لازم نیست با پول دهن کسی رو ببندن.

×××

یک ماه بعد کله صبح بود که جواب افکار عمومی رو دادند، وقتی هنوز خورشید هم دلش نمیومد از خواب پاشه

توی میدون اعدام قبلش ازش پرسیدن: حرف آخری نداری؟

- نه . فقط منو با موبایلم دفن کنید .

فروردین 87



تجربه‌ی شرکت در «صبح خلاق تهران»؛ رویدادی برای شروع ۱ روز متفاوت در ۱۸۰ شهر جهان

سینا گلستانه

صبح جمعه را می توان در حال صرف چای روی مبل راحتی منزل آغاز کرد، یا در طباخی یا در کافه ای همراه با دوستان. اما اگر ساکن تهران هستید، می توانید در حال صرف صبحانه ای متنوع و البته رایگان، با چند صد نفر شهروند پر انرژی و فعال آشنا شده و بعد که حسابی سیر و سر حال شدید، پای یک سخنرانی جذاب ۲۰ دقیقه ای بنشینید. اگر با این پیشنهاد هیجان انگیز موافق هستید، با تجربه ی من از حضور در چنین رویدادی همراه شوید.

رویداد «صبح خلاق» چند سالی است در ۱۸۰ شهر جهان برگزار می شود و تهران هم در ماه های اخیر، اجرای ۱۰ دوره از آن را تجربه کرده است. مبنای اصلی این برنامه ی رایگان گذشته از صرف صبحانه، آشنا شدن با دیگران و شنیدن صحبت های یک سخنران جذاب است. موضوع سخنرانی هر ماه توسط یکی از تیم های برگزار کننده ی رویداد «صبح خلاق» در جهان انتخاب می شود و سخنرانان تمام شهرهای دیگر هم در مورد همان موضوع صحبت می کنند.

این بار موضوع سخنرانی به «کنجکاوی» اختصاص داشت و سخنران رضا سیاح انتخاب شده بود، خبرنگار سابق شبکه های سی ان ان، الجزیره و فرانس ۲۴ که تجربه حضور در اتفاقات مهمی از جمله حادثه ۱۱ سپتامبر، انقلاب مصر، درگیری های سوریه، افغانستان و لیبی را در سابقه ی خود دارد.

قبلاً چندباری تصمیم گرفته بودم در رویداد صبح خلاق تهران شرکت کنم که به دلیل محدودیت ظرفیت یا فراموشکاری موفق نشده بودم، اما به عنوان یک فعال رسانه ای، شنیدن صحبت های خبرنگاری مثل رضا سیاح برایم اجتناب ناپذیر بود، خصوصاً که پیش از این در تداکس تهران هم سخنرانی وی را شنیده و لذت برده بودم.

رضا سیاح بعد از سالها زندگی در آمریکا و چندسالی هم پاکستان، حالا ۲ سال است به ایران بازگشته و برای فعالیت در حوزه ی فیلم یک شرکت رسانه ای تاسیس کرده است. سیاح به عنوان کسی که حرفه خبرنگاری و شهرت خود در شبکه های بزرگ جهانی را کنار گذشته، در مورد زندگی، شغل و آنچه بر وی گذشته حرف های جذابی دارد، خصوصاً در مورد فرهنگ و شرایط زندگی غربی.

فقط به عنوان نمونه در نظر داشته باشید که سالها برای خرید یک اتومبیل بی ام و در آمریکا تلاش کرده و زمانی که موفق شده آن را محقق کند، اتومبیل آلمانی را کنار گذاشته و حالا در ایران، یک پیکان مدل ۵۱ دارد! خلاصه کردن محتوای یک سخنرانی جذاب ۲۰ دقیقه ای در مطلب کوتاه جذابیتی ندارد و لطف آن را از بین می برد، اما تردید نداشته باشید تجربه شرکت در رویداد صبح خلاق ارزش آن را دارد که ماهی یکبار از خیر خواب صبح جمعه بگذرید.

گذشته از جذابیت محتوای سخنرانی و البته میز مفصل صبحانه، شرکت در رویداد صبح خلاق تهران یک مزیت مهم تر هم دارد، اینکه شما را با صدها شهروند با حوصله در ارتباط نزدیک قرار می دهد. این افراد حاضر هستند خواب صبح جمعه را کنار گذاشته و برای یادگیری چیزهای جدید و مواجه شدن با تجربه های تازه، در محل گردهمایی (این ماه: سینما پردیس قلهک تهران) حاضر شوند.

برگزار کنندگان علاوه بر این راهکارهایی هم تدارک دیده اند که به شما کمک می کند با افراد شبیه به خودتان ارتباط برقرار کنید یا حتی به شبکه سازی در حوزه کاری خود مشغول شوید. برای مثال در یک سو میزی تدارک دیده شده که روی آن کاغذهایی موسوم به «آیس برکر تگ» و برچسب های رنگی موجود است.

روی این تگ های کاغذی چسب دار نام و شغلتان را می نویسید و به سوالی مربوط به موضوع سخنرانی آن ماه پاسخ می دهید. سپس برچسب های رنگی روی آن می چسبانید که هریک معنای متفاوتی دارد، مثلا رنگ نارنجی نشان می دهد که شما درون گرا هستید، سبز از آمادگی برای همکاری شغلی حکایت دارد و قرمز نشان می دهد برای اولین بار در رویداد صبح خلاق شرکت می کنید.

برای هرچه پربار تر شدن رویداد فعالیت های جانبی هم در نظر گرفته شده است، مثلا بخشی به معرفی رویدادهای هنری سطح شهر مثل گالری های نقاشی اختصاص دارد و در پایان سخنرانی اصلی هم داوطلبان می توانند یک سخنرانی کوتاه ۳۰ ثانیه ای داشته باشند. شما روشی بهتر از این برای آغاز کردن یک صبح تعطیل به شکل خلاق سراغ دارید؟



دالان ابدی

پدرام بهادری

بعد از ساعت ها، روزها یا شاید هم سال ها دویدن بلاخره برای بار دهم، صدم یا شاید هم هزارم به چند راهی دیگری رسید. کمی مکث کرد تا نفسش جا بیاید و سپس به اطرافش نگریست. گذرگاه باریکی در سمت راستش بود اما تا جایی که چشم کار می کرد، سیاهی بود. مسیر سمت جپ نیز به راه پله مارپیچی ختم می شد که گویی تا انتهای عمق زمین ادامه داشت. مسیر رو به رویش نیز تا فرسنگ ها، کیلومترها یا حداقل چندین متر صاف به نظر می رسید. سرگشته و حیران آرام آرام زانوهایش خالی شد و بی اختیار روی زمین نشست. چطور می توانست راهش را به بیرون پیدا کند؟ از خودش پرسید: «چطور می توان مسیر درست را از بیراهه تشخیص داد؟» فکرهای بی شماری به ذهن آشفته اش هجوم آورده اند و چند ثانیه ای، دقیقه ای یا شاید هم ساعتی غرق در عمیق ترین افکارش شد. بعد از آن که خود را دوباره پیدا کرد، برای بار دهم، صدم یا شاید هم هزارم کوله پشتی اش را باز کرد تا ببیند کدام یک از وسایلش می تواند به او کمک کند.

چندین دفترچه راهنما از شرکت های تبلیغاتی مختلف پیدا کرد. روی جلد همه آن ها عبارت «راه رستگاری» حک شده بود و هر کدام این وعده را می دادند که با پیروی از دستورالعمل های آن ها می توان مسیر خروج از این دالان تاریک را پیدا کرد. صفحه آخر تمام دفترچه ها نیز نقشه ای از دالان وجود داشت اما مشکل آن جا بود که او نمی دانست در کجای دالان قرار دارد و معلوم نبود این نقشه ها مال چه زمانی هستند، احتمالا ساختار دالان از آن زمان بارها تغییر یافته بود. دستورالعمل ها نیز بیشتر از آن که مسیر را مشخص کنند، تنها حکم نکاتی ایمنی و اخلاقی را داشتند که از خواننده می خواست آن ها را در طول ماجراجویی اش در دالان رعایت کند.

دفترچه های راهنما را کمی وارسی کرد و چند صفحه ای ورق زد اما ناامیدانه آن ها را به درون کوله انداخت و چشمش به چراغ قوه افتاد. او پیش از این هم از چراغ قوه بارها استفاده کرده بود چرا که باعث می شد مسیرهای بن بست را تشخص دهد و حتی حداقل اگاهی و درکی از چند صد متر مقابلش داشته باشد. اما برخی از گذرگاه ها، مسیرها و حتی راه پله ها به قدری تاریک، بلند و طولانی بودند که گویی نور چراغ قوه در آن ها تا انتهای زمان در خطی راست حرکت می کرد.

چراغ قوه به دست به حرکت ادامه داد، بار دیگر نور چراغ قوه کمکش کرد تا برخی از بیراهه ها را قبل از قدم گذاشتن در آن ها تشخیص دهد. اما می دانست که نور چراغ قوه اش هر چقدر پرسو، نمی تواند درستی برخی از مسیرها را از هم تمایز دهد. وقتی در میان این دو راهی،‌ سه راهی و چند راهی ها قرار می گرفت، دو چاره بیشتر نداشت. به حس ششم تکیه کرده و به حرف دلش گوش فرا دهد یا آنکه چک لیستی را که در کوله اش قرار داشت، مبنای تصمیم گیری قرار دهد.

البته که می توانست چشمانش را ببندند و انتخاب مسیرش را به شانس واگذار کند اما او از آن شرکت کننده هایی نبود که بخواهد از ترس مسئولیت پذیری، سکه هایش را به هوا پرتاب کند. همچنین او هم چون بسیاری به احساس قلبی خود ایمان داشت اما گاهی هم ترجیح می داد تا با مراجعه به چک لیست، ببیند که شرکت کننده های قبلی بیشتر در چند راهی ها چه مسیرهایی را انتخاب کرده اند.

باز هم به مسیرش ادامه داد و با رسیدن به چندین تقاطع سر راهش، نگاهی به چک لیست انداخت و مسیری را انتخاب کرد که شرکت کننده های بیشتری به آن اعتماد کرده بودند. اما با گذشت زمان برای بار چندم به شک افتاد. هیچکس نمی دانست از شرکت کننده های قبلی چه کسانی راه خروج را پیدا کردند،‌ بنابراین فکر کردن به این احتمال که شاید بیشتر آن ها گول خورده و اشتباه ترین تصمیم ها را گرفتند، تمام بدنش را به لرز و رعشه انداخت. از خودش پرسید:«چرا باید همان راه هایی را انتخاب کند که شرکت کننده های قبل از او در دورانی آن ها را برگزیدند؟»

همین فکر باعث شد تا بار دیگر برای تصمیم گیری به ندای قلبش گوش دهد. بار دیگر، چون این اولین، دهمین و حتی صدمین باری نبود که شک و تردید به خود راه می داد و سوالات چالش برانگیز مطرح می کرد. با هر آنچه که در کوله اش قرار داشت و با هر احساسی که وجودش را فرار گرفته بود، به ماجراجویی اش ادامه داد تا آن که به یک دو راهی رسید.

این اولین باری نبود که با یک دو راهی رو به رو می شد اما اولین بار بود که با نگرانی به عواقب انتخاب مسیر اشتباه فکر می کرد. تصمیم گیری از هر زمانی برایش سخت تر شده بود چرا که برای اولین بار احساس کرد قرار است آخرین مسیر ماجراجویی چندین ساله اش را انتخاب کند. هر دو راه به نظر از آن مسیرهایی می آمدند که نور چراغ قوه اش در آن ها گم می شد. دفترچه های راهنما نیز هیچکدام اشاره خاصی به دو راهی های این شکلی نداشتند. با خودش فکر کرد که آیا باید به تصمیمات دیگران اعتماد کند؟ یا راهی را انتخاب کند که احساس بهتری به آن دارد و یا شاید برای اولین بار در خانه شانس را بزند؟

با دنیایی از سوال و ابهام، با ترس و لرز یکی از آن دو مسیر را انتخاب کرد و به پیاده روی ادامه داد. بعد از گذشت چندین ساعت، فکر و وسوسه برگشت و انتخاب آن یکی مسیر به جانش افتاد. تلاش کرد تا به آن توجهی نکند و به امید آن که این همان راه نهایی باشد، تنها به جلو حرکت کند. اما با گذشت چند ساعت دیگر، صبرش لبریز شد و بلاخره ایستاد. با یاس و ناامیدی به پشتش نگاهی کرد. مطمئن نبود که حتی اگر دوباره به نقطه قبلی بازگردد، توانایی شروع مسیری دیگر را داشته باشد اما نمی توانست به خودش امید واهی دهد که این مسیر نیز حتما به جایی ختم می شود.

پس از چند دقیقه کلنجار رفتن با خود، تصمیمش به بازگشت گرفت. بعد از گذشت ساعت ها خسته و ناتوان به نقطه اولش رسید و خودش را به روی زمین انداخت. با خودش گفت که چند دقیقه ای استراحت کرده و مسیر دیگر را آغاز می کند. با چشمانی نیمه بسته به آن انتهای دو راهی خیره شده بود و تلاش می کرد تا چشمانش را باز نگه دارد. با همان چشمان کم سو به سختی مردی را دید که از دل سیاهی بیرون آمد و آرام آرام نزدیک تر شد. مرد با حسی مملو از خشم و ناامیدی کوله اش را به زمین انداخت و به دیوار کنارش تکیه داد و این آخرین تصویری بود که به چشمانش رسیدند، قبل از آن که برای همیشه بسته شوند.



چشم ها را باید شست،‌ جور دیگر باید دید

مریم موسوی

چند روزی هست که ماجرای یکی از کارکنان آقا در گوگل نقل محافل خبری شده. ایشان در واقع یکی از مهندسان شرکت یاد شده بودند که اعتقاد داشتند گوگل نباید صرفا به خاطر ایجاد تنوع جنسیتی اقدام به استخدام خانم ها بکند و بهتر است در مقابل به دنبال جذب افراد خبره در کار باشد.

حرفشان تا حدود زیادی صحیح است اما اگر نگاهی به گذشته داشته و فردی حقیقت بین باشید در می یابید که در گوشه گوشه این عالم ظلم های زیادی به زنان شده و از اغلب حق و حقوقشان محروم بودند. در واقع جوامع (از غربی گرفته تا شرقی) همه به دنبال منزوی کردن زنان بودند و هیچگاه فرصت رشد را به آنها ندادند.

بارها و بارها در دیجیاتو شخص بنده مطالبی را منتشر کردم در مورد سرگذشت بانوان دانشمندی که حقوق و زحماتشان نادیده گرفته شد. همین مساله باعث شد که بسیاری از زنان هم این طرز تفکر را بپذیرند و حتی خودشان را از نظر شان و مقام و منزلت پایین تر از آقایان بدانند. خود من بارها و بارها از زبان همین خانم ها که غالبا هم سن و سالی از آنها می گذشت در مورد متوقع شدن زنان امروزی شنیدم و اینکه مردان برای ادب کردنشان باید چه اقداماتی انجام بدهند.

در اینجا هم من با بخشی از صحبت های این آقا که گفتند گوگل به جای تنوع جنسیتی به دنبال تنوع اندیشه باشد، موافقم اما از سویی نیز اقدام شرکت هایی مانند گوگل را ستایش می کنم که به دنبال بالا بردن شمار نیروهای خانم خودشان هستند. معتقدم که با این کار خانم ها اعتماد به نفس خودشان را پیدا می کنند و توانمندی هایشان را باور.

به شدت باور دارم که تبعیض جنسیتی علیه زنان وجود دارد. در همین ایران خودمان زمانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم صرفا به خاطر جنسیتم اجازه استخدام شدن در شرکت های مختلف را نداشتم که البته خدارو شکر می کنم اینطور نشد و علاقه واقعی ام را پیدا کردم و بسیاری تبعیض های دیگر که از بازگو کردنشان معذورم.

جان کلام اینکه این امتیاز (استخدام برای ایجاد تنوع جنسیتی) باید برای جبران گذشته و اجحافی که در حق زنان شده در نظر گرفته شود تا رقابت شکلی واقعی به خود بگیرد و از آن نقطه است که دیگر توانمندی ها برتری ها را ثابت می کنند.

برای آنکه برداشتی منصفانه تر در مورد این گفته های من داشته باشید صرفا از شما دعوت می کنم نگاهی اجمالی به کامنت ها و نظرات دو خبر مربوط به مهندس اخراجی گوگل داشته باشید. قضاوت با شما!



ممنون چِستِر؛ تو خوش صداترین پیام آور بودی

محسن وفانژاد

چشم هام به مانیتور خیره شد. بدنم بی حس ترین حالت ممکن رو تجربه کرد و یه قطره اشک ناخودآگاه سرازیر شد. چستر، خودکشی کرد!

من طرفدار پر و پا قرص لینکین پارک نبودم هیچ وقت. بسیاری از کارهاشون رو گوش دادم اما هیچ وقت نتونستم عزیزتر از The Messenger و Iridiscent از بین تمامی آهنگاشون انتخاب کنم.

من طرفدار درجه یکشون نبودم اما این دو آهنگ پیام آور عشق و امید توی زندگی من بودن. دو بحران بزرگ روحی زندگیم رو با این دو آهنگ پشت سر گذاشتم و بدون اغراق می تونم بگم هیچ آهنگی رو بیشتر از این دو، در طول زندگیم گوش ندادم و بهم آرامش ندادند.

وقتی که موفق شدم کنج تاریک ذهن خودم رو ترک کنم و دنیا رو طور دیگه ای نگاه کنم، چستر صبح تا شب توی گوشم فریاد می زد:

صدای خش دار چستر در دورانی که از اشتباهات بزرگ زندگیم مستاصل بودم بیش از هر چیزی به من شهامت، قدرت، غرور و استقامت داد. مخروبه ای بیشتر نبودم اما صدا و پیام چستر و لینکین پارک برای سختی های بعدی آماده ام می کرد.

The Messenger تنها آهنگی بود که سال های سال گوش کردم، ماه ها پشت سر هم، ساعت های طولانی در هر روز اما هیچ وقت، هیچ وقت از شنیدنش خسته نشدم و هر بار مشتاق تر از دفعه پیش همخونی می کردم. این رو می نویسم، The Messenger گوش می کنم و اشک می ریزم. احساسی که شاید هیچگاه درک نکنید.

اگر بهشتی هست، جای تو اونجاست. تو خوش صداترین پیام آور بودی.



در باب سفری سه روزه به ماسال گیلان

محسن وفانژاد

IMG_20160904_155844-w600

چند روز قبل از نمایشگاه IFA 2016 تصمیم گرفتیم کوله های نسبتا خالیمون رو بندازیم رو دوش و وسط هفته بریم گیلان. تقریبا تنها چیزی که از این سفر انتظار داشتیم و می دونستیم این بود که میریم ماسال، اما کجا و چطور؟ هیچ ایده ای نداشتیم.

به گفته یکی از اهالی اونجا تقریبا تا ارتفاعات 3700 متری بالا رفتیم (که واقعا بعید می دونم رقم درستی باشه)، خبری از دما و رطوبت کشنده خود شهر ماسال نبود و عملا توی ابرا بودیم. مه روی ابرو و مژه ها می نشست و برای من که صبحم رو توی تهران غبار آلود شب می کنم رویایی بود.

حقیقتش هر مسافرتی که برای چند روز بتونه من رو از روزمرگی تهران و زندگی دانشجویی دور کنه رویایی محسوب میشه. اگه شمال، هوای پاک، جنگ پر سکوت و کوه های شکوهمند و سرسبز شمال باشه که چه بهتر؛ البته میونه خوبی با دریا ندارم ولی پل چوبی وهم انگیز کیاشهر هم که وصل میشه به ساحل، یکی از دوست داشتنی ترین جاهای شمال هست.

به هر حال، تو همون ارتفاع یک کلبه خیلی ساده با حداقل امکانات کرایه کردیم. آب و گاز داشت اما برق کل اون روستا توسط یه ژنراتور پر سر و صدا که فقط از ساعت 9 تا 12 شب روشن بود تامین می شد. شارژ پاور بانکی که همراه داشتم هم تموم شده بود و از اونجایی که آنتن هم نبود، تقریبا سه روز از کل دنیا مرخصی گرفته بودم تا فقط خودم باشم.

اتفاقات عجیب و جالبی برامون افتاد. به هر حال از پسرای بیست و دو-سه ساله کمتر از این هم انتظار نمیره. نصفه شب سگ افتاد دنبال من، گاو اومد تو کلبه لباس شایان رو خورد، چراغ گازی که پیرمرد صاحب کلبه بهمون داده بود تا شب تو تاریکی نباشیم سر از ارتفاعات توی کوه در آورد و شانس آوردیم که با سهل انگاریمون خسارتی به طبیعت وارد نکردیم. اما نقطه عطف این سفر یه دختر 6 ساله بود به اسم «هستی».

لباس صورتی چرکی تنش بود. از مادربزرگش چند تا تخم مرغ محلی خریده بودیم و با سگی که یکی از دوستان پدرش آورده بود اونجا رها کرده بود کمی بازی کردیم. اسم سگش گرگی بود ولی ما چون نمی دونستیم عادت کردیم بهش بگیم جکی. خیلی پیر بود و یکی در میون دندون نداشت، هستی می گفت یه عالمه مریضی داره و از چهره اش هم معلوم بود که گرگی قرار نیست مدت زمان زیادی زنده بمونه.

گرگی بهونه ای شد تا با هستی صحبت کنیم و یکم در مورد روستا و روستا نشینی باهاش حرف بزنیم. می گفت هیچ جای دنیا رو اندازه ماسال دوست نداره. من اون لحظه داشتم به این توییت چند هفته پیشم فکر می کردم.

2

شاید محسنِ امروز اگر نیویورک هم بود خوشحال نبود. واقعا مهم نیست کجاییم.

گرچه آدم هایی بودیم از دو دهه متفاوت و تو دنیای کوچیک اون، همه چیز به همین مراتع سرسبز خلاصه می شد اما مشخص بود از زندگیش تو همین شرایط چه لذت کودکانه ای می بره. وقتی من 6 سالم بود تازه به تهران اومده بودیم و حس می کردم زندگی چقدر جدی تر شده برای خانواده ام.

هستی می گفت وقتی مهر بشه باید بره مدرسه یا به عبارتی دیگه باید بره شهر. تقریبا یه مسیر 2 ساعته از ییلاقات ماسال رو باید طی کنه تا برسه به مدرسه و همین مسیر رو برگرده چون اون حوالی اصلا مدرسه ای ساخته نشده بود برای بچه های روستایی.

از شایان پرسیده بود زن دارید؟ اونم گفته بود نه ما دانشجوییم و خبرنگار، اومدیم چند روزی استراحت کنیم. بعدش پرسید پس احتمالا یه دوستی چیزی دارید. زیادی از نگاهش پیر بودیم برای اینکه مجرد باشیم. نمی دونست که با استانداردهای شهری برای ما هنوز خیلی زوده.

تو چشمای «هستی» یه دنیا، تو چهره اش یه فرهنگ ریشه دار و توی رفتار کودکانش می شد دانایی خاصی رو حس کرد که ما شهرنشین ها انتظارش رو از روستایی ها نداریم. خواستم بگم که تو این سفر فهمیدم به جای زندگی توی خیال گذشته و آینده، میشه کودکانه فکر کرد و از زندگی در لحظه لذت برد.

روز آخر وقتی که داشتیم بر می گشتیم و مشغول خوردن صبحونه بودیم اومد پیشمون باز. با شایان خیلی ایاق شده بود. سامان هم تبلتش رو بهش داده بود. اما من فقط نگاه می کردم. زیاد باهاش صحبت نکردم و صرفا مکالماتشون رو با یه لبخند ساده و آروم روی لب دنبال می کردم و به خودم می گفتم ما شهرنشین های پر مدعا با اون همه امکانات واقعا بلد نیستیم چطور زندگی کنیم و لذت ببریم.



نگاهی به تصاویر پشت صحنه ی ضبط تست سقوط Xperia X

سینا گلستانه

سونی که تا امروز تلفن های هوشمند زیادی با بدنه ی شیشه ای تولید کرده بود، مدتی پیش طراحی موبایل های خودش رو تغییر داد و در محصولات جدید سری X به فلز و پلاستیک روی آورد. ما هم این فرصت رو غنیمت شمردیم تا با تست سقوط Xperia X، مقاومت بدنه ی فلزی این دستگاه رو بررسی کنیم.

پیشتر ویدیوی این تست سقوط جذاب رو در دیجیاتو مشاهده کردید و حالا هم از شما دعوت می کنیم با عکس های پشت صحنه از ضبط این ویدیو در باشگاه بیلیارد توپ سیاه همراه بشید، جایی که خیلی از ملی پوش های کشورمون رو تربیت کرده و قهرمان های زیادی اونجا توپ می زنن.

20160821_141618-w600

20160821_142943-w600

20160821_155138_HDR-w600

20160821_160059-w600

20160821_164726-w600

20160821_181148_HDR-w600

20160821_181414_HDR-w600

20160821_182011_HDR-w600

20160821_185246-w600



در هیاهوی این دنیا، آبی بلند را می جویم و سبز پایین را

مریم موسوی

hands-phones

طبق آمارها در حال حاضر حدودا چهل درصد از کل جمعیت دنیا به اینترنت دسترسی دارند، حال آنکه این رقم در سال ۱۹۹۵ یعنی بیست سال پیش برابر با تنها یک درصد بود. یک میلیارد نخست در سال دوهزار آنلاین شدند و یک میلیارد دوم در سال ۲۰۰۵ و در نهایت هم در سال ۲۰۱۴ این جمعیت سه میلیارد نفری شد.

حالا بزرگان دنیای فناوری هم که دایه مهربانتر از مادر شده اند و در کنار دولت ها آستین ها را بالا زده اند تا درهای این جهان مجازی را به روی یک میلیارد نفر دیگر بگشایند. از یک سو فیسبوک بر آن شده تا با کلید زدن پروژه هایی نظر آکیلا و اینترنت دات اورگ مناطق محروم دنیا را به سرچشمه اینترنت برساند و از سویی گوگل تصمیم گرفته تا با هوا کردن بالون هایش در قالب پروژه دیگری به نام لون از رقابت جا نماند.

در هر حال همه در تلاشند تا کسی از قافله عقب نماند و هرطور که شده سوار این قطار پرسرعت شود. البته روشن است که نام هایی نظیر فیسبوک و گوگل غیر از اهداف خیرخواهانه خود و ادای تکلیف به جوامع بین المللی از محل درآمدهای هنگفتشان، در پی سود و مصلحت خود هستند.

در اینجا باید تاکید کنم که اتصال به این عرصه بی پهنا مزایای خود را به دنبال دارد و فرصت های بیشماری را پیش رویمان قرار می دهد اما نباید از یاد برد که وقوع چنین اتفاقی یعنی حضور یک فرد در فضای آنلاین علاوه بر محاسنش معایبی نیز خواهد داشت.

برای شروع شاید بهتر باشد همین اپلیکیشن های پیام رسان را در نظر بگیرید که در کنار مزایای متعددی چون فراهم نمودن امکان برقراری ارتباط با جامعه جهانی، تعامل با آنها که علایق مشترکی چون شما دارند، اشتراک گذاری اطلاعات و تبلیغات هدفمند، ما را از زندگی واقعی مان دور کرده اند. حالا دیگر دید و بازدیدهای خانوادگی جای خود را به دورهمی های مجازی در گروه های واتس اپ و تلگرام داده اند.

وابستگی مان [حداقل ما ایرانی ها] به تلفن های همراه  بالاخص این اپلیکیشن ها آنقدر زیاد شده که دیگر حتی به سختی متوجه اتفاقاتی می شویم که در اطرافمان رخ می دهند؛ در تاکسی، اتوبوس، ایستگاه مترو، مهمانی، خانه و محل کار کافیست سری به اطراف بگردانیم تا شخص یا اشخاصی را غرق در یکی از همین اپلیکیشن ها ببینیم.

دیگر حتی عشق ها هم مجازی شده اند و چه پیوندهای خانوادگی که به خاطر تلگرام، وی چت، وایبر و واتس اپ از هم نگسست. نامه نگاری ها پیرو اصول سابق نیستند و قراردادهای کاری، دعوت برای میهمانی ها و بررسی نتیجه آزمایشات پزشکی و خلاصه هر چیزی از همین طریق اتفاق می افتد همه شکلی مجازی به خود گرفته اند و همین می شود که به تدریج قدرت تحمل خود را از دست می دهیم و نتنها از کنار هم بودن لذت نمی بریم که حتی ترجیح می دهیم در پیله تنهایی خودمان که با همان آدم های مجازی پر شده تنها و البته در جمع باشیم.

کاش می شد

کاش می شد برای دمی هم که شده تلفن های همراهمان را کنار بگذاریم و از تعاملات چهره به چهره با اطرافیان خود لذت ببریم و بار دیگر به جای صدای اعلان اپلیکیشن های پیام رسان از شنیدن آهنگ کلام دوست و اعضای خانواده خوشحال شویم. بله! ما دیگر با این دنیا اخت شده ایم و به آن عادت کرده ایم اما می شود هر از چند گاهی ارتباطمان را برای مدت کوتاهی هم که شده با این دنیای مجازی قطع کنیم و از هم صحبتی با خانواده، قدم زدن و صرف غذا با دوستان آن هم با شش دنگ حواسمان لذت ببریم.