Google+

وبلاگ دیجیاتو

دالان ابدی

پدرام بهادری

بعد از ساعت ها، روزها یا شاید هم سال ها دویدن بلاخره برای بار دهم، صدم یا شاید هم هزارم به چند راهی دیگری رسید. کمی مکث کرد تا نفسش جا بیاید و سپس به اطرافش نگریست. گذرگاه باریکی در سمت راستش بود اما تا جایی که چشم کار می کرد، سیاهی بود. مسیر سمت جپ نیز به راه پله مارپیچی ختم می شد که گویی تا انتهای عمق زمین ادامه داشت. مسیر رو به رویش نیز تا فرسنگ ها، کیلومترها یا حداقل چندین متر صاف به نظر می رسید. سرگشته و حیران آرام آرام زانوهایش خالی شد و بی اختیار روی زمین نشست. چطور می توانست راهش را به بیرون پیدا کند؟ از خودش پرسید: «چطور می توان مسیر درست را از بیراهه تشخیص داد؟» فکرهای بی شماری به ذهن آشفته اش هجوم آورده اند و چند ثانیه ای، دقیقه ای یا شاید هم ساعتی غرق در عمیق ترین افکارش شد. بعد از آن که خود را دوباره پیدا کرد، برای بار دهم، صدم یا شاید هم هزارم کوله پشتی اش را باز کرد تا ببیند کدام یک از وسایلش می تواند به او کمک کند.

چندین دفترچه راهنما از شرکت های تبلیغاتی مختلف پیدا کرد. روی جلد همه آن ها عبارت «راه رستگاری» حک شده بود و هر کدام این وعده را می دادند که با پیروی از دستورالعمل های آن ها می توان مسیر خروج از این دالان تاریک را پیدا کرد. صفحه آخر تمام دفترچه ها نیز نقشه ای از دالان وجود داشت اما مشکل آن جا بود که او نمی دانست در کجای دالان قرار دارد و معلوم نبود این نقشه ها مال چه زمانی هستند، احتمالا ساختار دالان از آن زمان بارها تغییر یافته بود. دستورالعمل ها نیز بیشتر از آن که مسیر را مشخص کنند، تنها حکم نکاتی ایمنی و اخلاقی را داشتند که از خواننده می خواست آن ها را در طول ماجراجویی اش در دالان رعایت کند.

دفترچه های راهنما را کمی وارسی کرد و چند صفحه ای ورق زد اما ناامیدانه آن ها را به درون کوله انداخت و چشمش به چراغ قوه افتاد. او پیش از این هم از چراغ قوه بارها استفاده کرده بود چرا که باعث می شد مسیرهای بن بست را تشخص دهد و حتی حداقل اگاهی و درکی از چند صد متر مقابلش داشته باشد. اما برخی از گذرگاه ها، مسیرها و حتی راه پله ها به قدری تاریک، بلند و طولانی بودند که گویی نور چراغ قوه در آن ها تا انتهای زمان در خطی راست حرکت می کرد.

چراغ قوه به دست به حرکت ادامه داد، بار دیگر نور چراغ قوه کمکش کرد تا برخی از بیراهه ها را قبل از قدم گذاشتن در آن ها تشخیص دهد. اما می دانست که نور چراغ قوه اش هر چقدر پرسو، نمی تواند درستی برخی از مسیرها را از هم تمایز دهد. وقتی در میان این دو راهی،‌ سه راهی و چند راهی ها قرار می گرفت، دو چاره بیشتر نداشت. به حس ششم تکیه کرده و به حرف دلش گوش فرا دهد یا آنکه چک لیستی را که در کوله اش قرار داشت، مبنای تصمیم گیری قرار دهد.

البته که می توانست چشمانش را ببندند و انتخاب مسیرش را به شانس واگذار کند اما او از آن شرکت کننده هایی نبود که بخواهد از ترس مسئولیت پذیری، سکه هایش را به هوا پرتاب کند. همچنین او هم چون بسیاری به احساس قلبی خود ایمان داشت اما گاهی هم ترجیح می داد تا با مراجعه به چک لیست، ببیند که شرکت کننده های قبلی بیشتر در چند راهی ها چه مسیرهایی را انتخاب کرده اند.

باز هم به مسیرش ادامه داد و با رسیدن به چندین تقاطع سر راهش، نگاهی به چک لیست انداخت و مسیری را انتخاب کرد که شرکت کننده های بیشتری به آن اعتماد کرده بودند. اما با گذشت زمان برای بار چندم به شک افتاد. هیچکس نمی دانست از شرکت کننده های قبلی چه کسانی راه خروج را پیدا کردند،‌ بنابراین فکر کردن به این احتمال که شاید بیشتر آن ها گول خورده و اشتباه ترین تصمیم ها را گرفتند، تمام بدنش را به لرز و رعشه انداخت. از خودش پرسید:«چرا باید همان راه هایی را انتخاب کند که شرکت کننده های قبل از او در دورانی آن ها را برگزیدند؟»

همین فکر باعث شد تا بار دیگر برای تصمیم گیری به ندای قلبش گوش دهد. بار دیگر، چون این اولین، دهمین و حتی صدمین باری نبود که شک و تردید به خود راه می داد و سوالات چالش برانگیز مطرح می کرد. با هر آنچه که در کوله اش قرار داشت و با هر احساسی که وجودش را فرار گرفته بود، به ماجراجویی اش ادامه داد تا آن که به یک دو راهی رسید.

این اولین باری نبود که با یک دو راهی رو به رو می شد اما اولین بار بود که با نگرانی به عواقب انتخاب مسیر اشتباه فکر می کرد. تصمیم گیری از هر زمانی برایش سخت تر شده بود چرا که برای اولین بار احساس کرد قرار است آخرین مسیر ماجراجویی چندین ساله اش را انتخاب کند. هر دو راه به نظر از آن مسیرهایی می آمدند که نور چراغ قوه اش در آن ها گم می شد. دفترچه های راهنما نیز هیچکدام اشاره خاصی به دو راهی های این شکلی نداشتند. با خودش فکر کرد که آیا باید به تصمیمات دیگران اعتماد کند؟ یا راهی را انتخاب کند که احساس بهتری به آن دارد و یا شاید برای اولین بار در خانه شانس را بزند؟

با دنیایی از سوال و ابهام، با ترس و لرز یکی از آن دو مسیر را انتخاب کرد و به پیاده روی ادامه داد. بعد از گذشت چندین ساعت، فکر و وسوسه برگشت و انتخاب آن یکی مسیر به جانش افتاد. تلاش کرد تا به آن توجهی نکند و به امید آن که این همان راه نهایی باشد، تنها به جلو حرکت کند. اما با گذشت چند ساعت دیگر، صبرش لبریز شد و بلاخره ایستاد. با یاس و ناامیدی به پشتش نگاهی کرد. مطمئن نبود که حتی اگر دوباره به نقطه قبلی بازگردد، توانایی شروع مسیری دیگر را داشته باشد اما نمی توانست به خودش امید واهی دهد که این مسیر نیز حتما به جایی ختم می شود.

پس از چند دقیقه کلنجار رفتن با خود، تصمیمش به بازگشت گرفت. بعد از گذشت ساعت ها خسته و ناتوان به نقطه اولش رسید و خودش را به روی زمین انداخت. با خودش گفت که چند دقیقه ای استراحت کرده و مسیر دیگر را آغاز می کند. با چشمانی نیمه بسته به آن انتهای دو راهی خیره شده بود و تلاش می کرد تا چشمانش را باز نگه دارد. با همان چشمان کم سو به سختی مردی را دید که از دل سیاهی بیرون آمد و آرام آرام نزدیک تر شد. مرد با حسی مملو از خشم و ناامیدی کوله اش را به زمین انداخت و به دیوار کنارش تکیه داد و این آخرین تصویری بود که به چشمانش رسیدند، قبل از آن که برای همیشه بسته شوند.

دیدگاهتان را بنویسید