Google+

وبلاگ دیجیاتو

دست‌ های کوتاه، چهره های بی احساس و یک بیماری ژنتیک

پدرام بهادری

در خانه تنها و چند ساعتی را به سختی تحمل کرده بود، اما دیگر نتوانست و بغضش چون بمبی هسته‌ای ترکید. ابر قارچ شکل ناشی از انفجار هم چنان بارید که قطرات اشک‌ها تمام پهنای صورتش را خیس کرد. ترکیدن بغض و سرازیر شدن اشک‌ها مثل لحظه جدا شدن شاتل فضایی از بدنه موشک است، دیگر نمی‌توان آن را معکوس کرد. نهایتش این است که آنقدر گریه می‌کنی تا در فضای غم شناور شوی و به آن عادت کنی. برای همین زمانی که زنگ خانه به صدا در آمد و مجبور شد در را باز کند، به هیچ وجه نتوانست اشک ریختن را متوقف کند.

-سلام، خوبی؟!

-...هق هق...هق...نه...

البته که نیازی به پرسیدن چنین سوالی نبود اما آدمیست دیگر، گاهی اوقات بدیهی‌ترین سوال‌هایی را می‌پرسد که خودش هم جواب آن را می‌داند.

-ای بابا، این چند وقت خیلی بهتر شده بودی که. چی شد دوباره آخه؟

جوابی نشنید و حالا بدتر فهمید که اشک ریختنش سرعت بیشتری به خود گرفته. دست‌هایش را به سختی روی صورتش قرار داد، گونه‌هایش را لمس کرد و گفت: «می‌خوای بریم دکتر؟» دوست داشت محکم در آغوشش بگیرد و اجازه دهد چند دقیقه‌ای بی‌دغدغه در بغلش گریه کند اما نمی‌توانست. نه اینکه از بغل کردن خوشش نیاید یا دستش پر باشد، نه. نمی‌‌توانستند همدیگر را در آغوش بکشند چون دست‌هایشان مثل ماهی کوتاه بود. به سختی نوک انگشت‌هایشان به شانه همدیگر می‌رسید، چی برسد که این انگشت‌ها بخواهند از پشت بدن بهم برسند و قفل شوند. لحظات دردناکی بود و زمان هم برای گذشتن عجله‌ای نداشت.

 

 

 

والی‌پا محبوب‌ترین ورزش این سرزمین است. مسابقات ملی آذر هر سال با هیجان زایدالوصفی برگزار شده و صدها تیم باانگیزه به مصاف هم می‌روند. در اینجا، والی‌پا حکم فوتبال در اروپا و آسیا یا بیسبال در آمریکا را دارد. تمام قوانین این ورزش مشابه والیبال است تنها با این تفاوت که برای ضربه زدن به توپ، بازیکنان باید فقط از پای خود استفاده کنند.

مسابقه فینال در حال برگزاری است و دو تیم بعد از پشت سر گذاشتن چهار ست حالا برای کسب قهرمانی در ست آخر با هم سخت رقابت می‌کنند. جالب‌تر آنکه هر دو مساوی شده و به امتیاز نهایی رسیدند و تنها کافیست یکی از آن‌ها دو امتیاز پشت سر هم به ثمر برساند تا قهرمان این سال شود. او سال‌هاست که برای چنین روزی تمرین کرده، در بالاترین سطح از آمادگی بدنی قرار دارد و در وهله اول خودش مهم‌ترین مهره‌ای است که تیمش را به مسابقه نهایی رسانده.

برای زدن سرویس به پشت خط می‌رود، نفسی عمیق و طولانی می‌کشد و سپس به آرامی هوای گرم شده را بیرون می‌دهد. نگاهی به آسمان می‌کند و بلافاصله نگاهش را چند ثانیه‌ای به زمین می‌دوزد. بلاخره توپ را رها می‌کند و با بغل پا ضربه‌ای محکم به آن می‌زند. تیم حریف به سختی توپ را جمع می‌کند و شاید سی‌ثانیه‌ای توپ از یک نیمه زمین به سمت دیگر رفته و بر می‌گردد. اما در یکی از همین برگشت‌هاست که توپ اوج گرفته و درست بالای سرش قرار می‌گیرد. خودش هم به خوبی می‌داند که این همان لحظه‌ای است که اگر آن را از دست دهد، دوباره حداقل یک سال دیگر از رویاهاش عقب می‌ماند. به هوا می‌پرد و با یک برگردان توپ را دقیقا وسط زمین تیم حرف می‌خواباند، سوت پایان مسابقه زده می‌شود و همه تماشاگرها دیوانه‌وار اسم او و تیمش را فریاد می‌زنند.

حالا او مهم‌ترین فرد کشور است. این غایت و نهایت آرزوهایش بود و حالا کاپ رویاهایش را در دست دارد اما نمی‌تواند لبخند بزند. خانواده‌اش به سمتش می‌دوند، او را در آغوش کشیده و به روی پیشانی‌اش بوسه می‌زنند. برایش دست می‌زنند، می‌گویند که چقدر به او و زحماتش افتخار می‌کنند اما نمی‌توانند عمق خوشحالی را در چهره‌هایشان به همدیگر نشان دهند.

احساساتشان را می‌توانند در قالب کلمات به زبان می‌آورند اما صورت‌هایشان از همان حالت پیش‌فرض همیشگی تغییری نمی‌کند. نه، این خانواده مشکل روانی ندارد؛ فقط هیچکس اینجا نمی‌تواند بخندد یا لبخندی به روی لبش بیاورد. در اوج خوشحالی، این لحظات دردناک بودند.

 

 

 

قانون نانوشته‌ای وجود دارد که می‌گوید هر آن چیزی را که نتوانید انجام دهید یا از آن منع شوید، بیشتر می‌خواهید. او هر شب در یک تخت کنار همسرش می‌خوابد، گاهی با هم رابطه دارند اما نمی‌داند که آیا شوهرش هم عاشقش است یا نه. پسر ۱۵ ساله‌اش به او احترام می‌گذارد و به حرف‌هایش بی‌اعتنایی نمی‌کند اما خبر ندارد که این احترام تنها از روی وظیفه و اجبار است یا واقعا فرزندش او را دوست دارد. ساکنین این روستا فرقی با دیگر مردم جهان ندارند، آن‌ها نسل پشت نسل است که در این منطقه خوش آب و هوا سکونت دارند. ازدواج می‌کنند یا نمی‌کنند، بچه‌دار می‌شوند و شاید هم نمی‌شوند اما البته روزی می‌رسد که همه‌شان دیگر آخرین نفسشان را می‌کشند. اما مردم این روستا نقص ژنتیکی عجیبی دارند؛ آن‌ها نمی‌توانند به همدیگر بگویند «دوسِت دارم» یا به هر نحوی عشقشان را با آوا، علامت یا رفتاری ابراز کنند.

برای همین است که او از عشق و علاقه اعضای خانواده‌اش نسبت به خودش اطلاعی ندارد. البته فهمیدن آنکه کسی دوستتان ندارد کار آسان‌تر اما همچنان ناراحت‌کننده‌ای است. اگر همسرتان روزی بدون هیچ دلیلی شما را ترک کرد یا مثلا در روابط جنسی‌اش سرد شد، احتمالات زیادی باقی نمی‌مانند جز آن که او حسی به شما ندارد. اما ماندن آن‌ها و داشتن رابطه همیشگی هم لزوما خیالتان را راحت نمی‌کند، نمی‌توان قطعی فهمید که آیا آن‌ها عاشق هم هستند یا صرفا یکدیگر را تحمل می‌کنند. آن‌ها از نشان دادن عشق و علاقه خود محروم هستند و چقدر هم حسرتش را می‌خورند. این زندگی برای همه‌شان دردناک بود.

 

 

 

«این زندگی برای همه‌شان دردناک بود»، این جمله آخر را خواند و کتاب را کنار گذاشت. به آن روز و سال‌های قبل‌تری که پشت سر گذاشته بود، فکر کرد. صمیمی‌ترین دوستش ماه‌هاست که با افسردگی مبارزه می‌کند، طرح مفهومی دخترش در مسابقات طراحی خودرو آلمان به جمع 10 طرح برتر راه یافته و روح همسرش هم خبری از آتش پرفروغ عشق او ندارد. اما او دست‌های بلندی دارد، می‌تواند لبخند بزند و خاندانش هیچ نقص ژنتیکی‌ای نداشته‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید