Google+

وبلاگ دیجیاتو

اومانی نینجا

پدرام بهادری

-اما من نمی‌خوام سامورایی بشم.

چشمان پدرم از شنیدن گلایه‌هایم به رنگ خون درآمد و با چهره‌ای برافروخته که می‌شد تمامی رگ‌های صورتش را به وضوح دید، گفت:

-دیگه چی؟! نکنه حتما می‌خوای نینجوتسو یاد بگیری و تبدیل به یکی از اون نینجاهای سامورایی‌کش بشی؟ پسرک کلاغ‌صفت.

گفتم «چرا که نه، نینجاها حداقل گاهی به مردم فقیر کمک می‌کنن» البته که جرات به زبان آوردن چنین جمله‌ای را نداشتم و ترجیح دادم آن را در اعماق ذهنم دفن کنم. احتمالا به خاطر همین هم بود که در عوض با صدایی لرزان و صورتی سرخ جواب دادم:

-نه پدر، من فقط علاقه‌ای به جنگ و شمشیر ندارم. احساس می‌کنم استعدادهای دیگه‌ای دارم، همین.

پدرم که دیگر حالا از شدت عصبانیت با کوه آتش‌فشان در حال خروش تفاوتی نداشت، به کاتانای پدربزرگم روی دیوار اشاره کرد و با صدایی بلند فریاد زد:

-شمشیر؟ اسم اون کاتاناست، نماد وفاداری و شرف پدربزرگت، من، تو و پسر آینده خودت. البته حالا دیگه در مورد نوه‌ام مطمئن نیستم. کاش کمی از هاتوری و احترامی که به میراث و خاطره پدرش گذاشت، یاد می‌گرفتی. به قول پدربزرگت، سامورایی شدن یا نشدن انتخاب نیست، سرنوشت تو و میراث منه.

وفاداری و شرافت سامورایی‌ها نسبت به دوستان و ارباب‌هایشان همیشه یکی از آن ویژگی‌هایی بوده است که برای آن احترام زیادی قائل بودم. آن‌ها به درستی جسم و روح خود را در اختیار استادشان می‌گذارند، موضوعی که شاید چندان عاقلانه و درست نباشد اما بدون شک ستودنی است. اما وفاداری و نظم سامورایی‌ها به کنار، دیگر علاقه‌ای به جنگ و خون‌ریزی و خدمت کردن آن‌ها ارباب‌های نظامی ژاپن نداشتم. گاهی فکر می‌کردم حتی حاضر هستم به مثابه آن‌ها مرگ را بپذریم تا هاراگیری و کشتن خودم تنها خونی باشد که از کسی ریخته می‌شود.

به همین دلایل بود که از آن روز آماده شدم تا همین بحث و جدال را هر روز با پدرم داشته باشم. یا او یک روز دیگر از من ناامید می‌شد، یا از خانه و کاشانه‌ام تبعید می‌شدم و یا نهایت با کاتانایی را به درون شکمم فرو می‌بردم و با حرکت دادن آن به چپ و راست به این مشکل برای همیشه خاتمه می‌دادم. احتمال دیگری به فکرم نمی‌رسید، به خصوص احتمالی چون آن که شب همان روز پدرم توسط گروهی نینجا به قتل برسد.

می‌گویند در تاریکی کور کننده آن شب، تنها به مدرسه نظامی شهر رفته و تا ساعت‌ها به تمرین مشغول بوده است. احتمالا آنقدر عصبانیتش از من را بر سر کیسه‌های تمرینی برنج خالی کرده تا دیگر جانی در بدن برای مبارزه بعد از آن نداشته، مبارزه‌ای این بار با اهداف و دشمنان واقعی. نینجاهایی که او را کشتند، حتی اجازه همان مرگ شرافتمندانه را نیز به او ندادند. ستاره‌های تیز فلزی و آغشته به سم، بدنش را شکافتند و فکر کنم پدرم آن شب، آخرین نفری بوده که چشمانش را باد سوزناک نوشیبی بسته است، برای همیشه.

کشته شدن پدرم همه چیز را تغییر داد. نه تنها حاکم ایالت انتظار داشت تا جایگاه پدرم در ارتش را پسرش یعنی من تصاحب کند و در ادبیات حاکمان ژاپن، «خواسته» همان مترادف و هم‌معنی «اجبار» بود، بلکه خودمم حالا به شکلی دنبال انتقام بودم. درست بود که تفاوت نظر و عقیده زیادی بین من و پدرم وجود داشت، اما این اختلافات چیزی از علاقه و محبت من به او کم نمی‌کرد.

به مدرسه نوشیبی رفتم تا مهارت جنگیدن با کاتانا، سوارکاری و بوشیدو یا همان راه و رسم سامورایی را فرا بگیرم. سالیان زیادی گذشت و در این مدت به یکی از ماهرترین و مورد احترام‌ترین سامورایی‌هایی نوشیبی تبدیل شدم و سربازان زیادی گوش به فرمانم بودند ولی هیچ‌وقت احساس رضایت نمی‌کردم. کشتن قاتل پدرم، همدست‌هایش و حتی رهبری که دستور آن را داده بود، نیز به فروکش کردن خشم شکل گرفته در تار و پود وجودم، کمکی نکرد. شاید خودم را سرزنش می‌کردم، اما نمی‌دانم برای مرگ پدرم و یا مردی که به آن تبدیل شده بودم. حالا در نیمه رو به انتهای عمرم تنها می‌توانم به این فکر کنم که چقدر امروز زندگیم می‌توانست متفاوت باشد.

-پدر؟ چرا چیزی نمیگی، ناراحت شدی؟ ببخشید پدر ولی من مثل تو به کشتن علاقه ندارم، دلم می‌خواد دریانورد شم و دور دنیا بگردم.‌

 

پ.ن: عکس کاور از Smash Mag

یک پاسخ به “اومانی نینجا”

  1. CCR گفت:

    درود
    چرا قسمت کامنت تو سایت کم رنگ شده و نمیشه کامنت گذاشت ؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید