ثبت بازخورد

لطفا میزان رضایت خود را از دیجیاتو انتخاب کنید.

Very satisfied Satisfied Neutral Dissatisfied Very dissatisfied
واقعا راضی‌ام
اصلا راضی نیستم
چطور میتوانیم تجربه بهتری برای شما بسازیم؟

نظر شما با موفقیت ثبت شد.

از اینکه ما را در توسعه بهتر و هدفمند‌تر دیجیاتو همراهی می‌کنید
از شما سپاسگزاریم.

فناوری ایران

داستان استونیِ دیجیتال؛ بخش اول

پژوهشگر اقتصاد فناوری، در نخستین یادداشت از سلسله یادداشت‌های خود برای دیجیاتو درباره مسیر استونی از تمرکز قدرت به حکمرانی دیجیتال می‌نویسد.

رسول قنبری
رسول قنبری منتشر شده در 14 شهریور 1405  |  15:52

در دیجیاتو ثبت‌نام کنید

جهت بهره‌مندی و دسترسی به امکانات ویژه و بخش‌های مختلف در دیجیاتو عضو ویژه دیجیاتو شوید.

عضویت در دیجیاتو

رسول قنبری، پژوهشگر اقتصاد فناوری، در نخستین یادداشت از سلسله یادداشت‌های خود برای دیجیاتو درباره مسیر استونی از سرکوب و تمرکز قدرت به حکمرانی دیجیتال می‌نویسد و توضیح می‌دهد که ریشه‌های دولت دیجیتال این کشور را باید در تجربه تاریخی جامعه از بی‌اعتمادی به نهادهای متمرکز و بازسازی رابطه میان شهروند و دولت جست‌وجو کرد.

استونیِ امروز، یکی از پیشرفته‌ترین نمونه‌های دولت دیجیتال در جهان است. در ارزیابی ۲۰۲۴ سازمان ملل، این کشور در میان پیشتازان جهانی دولت الکترونیک قرار دارد و در شاخص خدمات آنلاین سازمان ملل نیز در دوره پیشین رتبه نخست جهان را به دست آورده بود.

تقریباً تمام خدمات دولتی استونی به‌صورت آنلاین در دسترس شهروندان قرار گرفته‌اند و تعامل میان دولت، شهروندان و کسب‌وکارها تا حد زیادی بر زیرساخت‌های دیجیتال استوار شده است. تجربه استونی به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک جامعه کوچک می‌تواند طی چند دهه، از تجربه اشغال و محدودیت سیاسی به یکی از نمونه‌های مهم حکمرانی دیجیتال برسد.

شناخت استونی ازآن‌رو مهم است که ببینیم چگونه بازسازی نهادهای عمومی، حفظ انسجام اجتماعی و استفاده هوشمندانه از فناوری می‌تواند مسیر یک کشور را تغییر دهد. برای فهم این تحول، در چند یادداشت به هم پیوسته به گذشته بازمی‌گردیم تا ببینیم استونی چگونه به این جایگاه دست یافته است.

***

بعدازظهر ۲۳ اوت ۱۹۸۹، نزدیک به دو میلیون نفر در استونی، لتونی و لیتوانی دست در دست یکدیگر ایستادند و با ایجاد زنجیره‌ای انسانی به طول بیش از ششصد کیلومتر، تالین (پایتخت استونی)، ریگا (پایتخت لتونی) و ویلنیوس (پایتخت لیتوانی) را به هم پیوند دادند. این حرکت که به راه بالتیک یا زنجیره بالتیک مشهور شد، از بزرگ‌ترین اعتراضات مسالمت‌آمیز قرن بیستم بود.

در جامعه‌ای که چند سال پیش‌تر، هر تجمع سیاسی مستقل می‌توانست به بازداشت و مجازات سنگین منجر شود، میلیون‌ها نفر توانستند بدون ساختار فرماندهی متمرکز و بدون خشونت، کنشی هماهنگ انجام دهند. زنجیره بالتیک، پنجاه سال پس از پیمان مولوتوف-ریبنتروپ رخ داد. این پیمان در ۲۳ اوت ۱۹۳۹ میان آلمان نازی و اتحاد شوروی امضا شد و در پروتکل محرمانه آن، اروپای شرقی میان دو قدرت تقسیم و سرنوشت کشورهای بالتیک بدون حضور نمایندگانشان تعیین شد.

راه بالتیک، نقطه مقابل روایت رسمی شوروی بود. حکومت شوروی تا اواخر دهه ۱۹۸۰ وجود پروتکل محرمانه را انکار می‌کرد و الحاق کشورهای بالتیک در سال ۱۹۴۰ را نتیجه خواست آزادانه مردم معرفی می‌کرد. در مقابل، مردم این کشورها تاریخ دیگری را در خانواده‌های خود نقل می‌کردند. برای چند نسل، حقیقت خصوصی در کنار حقیقت رسمی نقل می‌شود. در مدرسه، رسانه و سخنرانی‌های حزبی یک روایت بازتولید می‌شد، درحالی‌که در خانه‌ها داستان تبعیدها به سیبری، سرکوب مخالفان و مبارزه برادران جنگل از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد.

کودکان می‌آموختند که این روایت‌ها را نباید در مدرسه یا محل کار تکرار کنند. نتیجه چنین شکافی، شکل‌گیری بدبینی عمیق نسبت به قدرت و اطلاعات متمرکز بود. مردم تجربه کرده بودند که نهاد یکتای متمرکز می‌تواند حقیقت را تعریف، اطلاعات خصوصی را پنهانی جمع‌آوری و بر اساس همان اطلاعات، سرنوشت افراد و خانواده‌ها را تعیین کند. همین تجربه تاریخی، بعدها در طراحی دولت الکترونیک استونی بازتاب یافت و شفافیت، امکان نظارت شهروندان بر دسترسی دولت به داده‌های شخصی و توزیع اطلاعات میان نهادهای مستقل به‌جای تمرکز آن در یک پایگاه داده واحد، از اصول مهم نظام جدید شدند.

برای فهم این تحول در مدیریت اطلاعات، باز هم باید به گذشته بازگردیم. در تابستان ۱۹۴۰ ارتش سرخ وارد کشور شد و دولت استونی، زیر فشار نظامی، تسلیم شد. انتخاباتی صوری برگزار شد و مجلس تازه‌تشکیل‌شده درخواست الحاق به اتحاد شوروی را تصویب کرد. پس از آن، شرکت‌ها و زمین‌های کشاورزی ملّی و احزاب سیاسی منحل شدند، مطبوعات مستقل از میان رفتند و دستگاه امنیتی فهرست‌هایی از افراد غیرقابل اعتماد تهیه کرد. این عنوان بسیار مُوَسّع بود و می‌توانست افسران پیشین، مالکان زمین، روحانیون، کارآفرینان یا حتی اعضای باشگاه‌های ورزشی و انجمن‌های فرهنگی را دربرگیرد.

نخستین موج بزرگ تبعید در ۱۴ ژوئن ۱۹۴۱ آغاز شد. خانواده‌ها بدون محاکمه، در سحرگاه از خانه‌های خود بیرون کشیده شدند، اموالشان مصادره شد و فقط فرصت کوتاهی برای جمع کردن وسایل داشتند. در فاصله‌ای کوتاه، نزدیک به ۹۵ هزار نفر از استونی، لتونی، لیتوانی، لهستان و مولداوی به مناطق روسیه تبعید شدند و بیش از ده هزار نفر از آنان استونیایی بودند.

بخش بزرگی از تبعیدی‌ها زنان، کودکان و سالمندان بودند و بسیاری در شرایط سخت سیبری جان باختند. چند روز بعد آلمان نازی به شوروی حمله کرد و استونی بین سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴ تحت اشغال آلمان قرار گرفت. ورود آلمان برای بخشی از مردم در ابتدا نوعی آسودگی تلخ ایجاد کرد، زیرا آن را جایگزینی برای ترس از تبعیدهای شوروی می‌دیدند. اما سرکوب، اعدام و بسیج اجباری، به‌سرعت ماهیت اشغال نازی را آشکار کرد. در پایان جنگ، استونی حدود ۱۷٫۵ درصد جمعیت خود را در اثر کشته‌شدن، تبعید، فرار و مهاجرت از دست داده بود.

در سال ۱۹۴۴ ارتش سرخ بار دیگر وارد استونی شد و نظام شوروی را بازسازی کرد. این بار سرکوب با هدف ریشه‌کن کردن مقاومت احتمالی شدت گرفت. هزاران جوان استونیایی که نمی‌خواستند به ارتش شوروی بپیوندند یا بازداشت شوند، به جنگل‌ها رفتند و گروه‌های موسوم به برادران جنگل را تشکیل دادند.

آنان سال‌ها مبارزه چریکی کردند و بخشی از خانواده‌های روستایی از آنان حمایت می‌کردند. شوروی این حمایت را بهانه موج دوم تبعید قرار داد. عملیات پریبوی در مارس ۱۹۴۹ با مشارکت هزاران مأمور امنیتی، نظامی و کادر حزبی اجرا شد. بیش از بیست هزار استونیایی، شامل هزاران زن و کودک، در نوزده قطار به سیبری فرستاده شدند. این دو موج تبعید در فاصله‌ای کمتر از یک دهه، تجربه‌ای مشترک و عمیق ساختند و شهروندان نه فقط به حزب کمونیست، بلکه به هر نهاد متمرکزی که اطلاعات و اختیار را در اختیار داشت بدون این‌که خود را پاسخگو بداند، بی‌اعتماد شدند.

پس از فروکش کردن مقاومت مسلحانه در میانه دهه ۱۹۵۰، استونی وارد دوره طولانی سکوت شد. اقتصاد کشور کاملاً در نظام دستوری شوروی ادغام شد و اشتراکی‌سازی اجباری کشاورزی، ساختار سنتی روستاها را از میان برد. پیش از ۱۹۴۹ تنها بخش کوچکی از مزارع به کلخوزها پیوسته بودند، اما در مدت کوتاهی این نسبت به اکثریت قریب به اتفاق مزارع رسید. کمبود تجهیزات و نیروی کار، کشاورزی را تضعیف کرد و حتی اگر تولید شاهد افزایش نسبی بود، بخش مهمی از محصولات برای تأمین غذای مورد نیاز مناطق دیگر شوروی ارسال می‌شد.

کمبود کالا به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شد و مردم شبکه‌های غیررسمی مبادله و تأمین نیاز را توسعه دادند. حتی ورود محصولی مانند کوکاکولا در جریان بازی‌های المپیک ۱۹۸۰ مسکو، برای مردم نشانه‌ای کوچک از جهانی متفاوت در آن سوی مرزها بود.

همزمان، نظارت و سانسور گسترده بر زندگی فرهنگی حاکم بود. گلاولیت (سازمان سانسور شوروی) هر متن منتشرشده را پیش از چاپ کنترل می‌کرد و هنر، تئاتر، کنسرت و نامه‌های پستی نیز زیر نظر دستگاه‌های نظارتی بودند. حتی شماره سریال و نمونه تایپ ماشین‌های تحریر هم ثبت می‌شدند تا در صورت انتشار متن زیرزمینی، صاحب آن قابل شناسایی باشد. با این حال، سامیزدات (شبکه غیررسمی انتشار و گردش متون ممنوع) در استونی فعال ماند.

فراخوان بالتیک در سال ۱۹۷۹ نمونه مهمی از این مقاومت بود. فعالان سه کشور خواهان افشای پیامدهای پیمان مولوتوف-ریبنتروپ و بازگرداندن استقلال کشورهای بالتیک شدند. برخلاف بخشی از مخالفان در روسیه که مخالفتشان عمدتاً متوجه ساختار کلی نظام شوروی بود، دگراندیشان بالتیک هدف مشخص‌تری داشتند: اثبات غیرقانونی بودن اشغال ۱۹۴۰ و مطالبه استقلال.

موقعیت جغرافیایی استونی نیز امکان ارتباط فرهنگی با غرب را فراهم کرد. فاصله کوتاه تالین با هلسینکی (پایتخت فنلاند) موجب شد ساکنان شمال استونی بتوانند برنامه‌های تلویزیون فنلاند را دریافت کنند. سریال‌های آمریکایی و دیگر برنامه‌های غربی برای آنان پنجره‌ای به سبک زندگی، مصرف و آزادی‌های مادی و سیاسی جهان غرب بودند. این ارتباط فرهنگی، گرایش غرب‌گرایانه‌ای ایجاد کرد که بعدها در پذیرش سریع فناوری و فرهنگ کارآفرینی غربی بازتاب یافت.

هرچند گشایش‌های خروشچف در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، فضای محدودی برای بیان فرهنگی ایجاد کرد، اما در دهه ۱۹۷۰ با روی کار آمدن لئونید برژنف سرکوب دوباره شدت گرفت. با وجود این، آگاهی ملی استونیایی‌ها از میان نرفت. زبان در خانه، نشریات زیرزمینی و ارتباط رسانه‌ای با فنلاند، حافظ این آگاهی بودند. هنگامی که گورباچف در نیمه دوم دهه ۱۹۸۰ سیاست‌های گلاسنوست و پرسترویکا را آغاز کرد، این آگاهیِ پنهان فرصتی یافت تا وارد فضای عمومی شود.

نقطه آغاز جنبش تازه، مسئله‌ای زیست‌محیطی بود. در سال ۱۹۸۷ برنامه گسترش معدن‌کاری فسفریت در استونی مطرح شد. پروژه می‌توانست زمین‌ها را تخریب و منابع آب را آلوده کند و همزمان با انتقال هزاران کارگر روس به منطقه، نگرانی درباره ادامه روسی‌سازی را افزایش می‌داد. حادثه چرنوبیل نیز در سال ۱۹۸۶ حساسیت مردم نسبت به خطرهای زیست‌محیطی و پنهان‌کاری دولت را تشدید کرده بود.

هنگامی که تلویزیون دولتی جزئیات طرح معدن را پخش کرد، دانشگاهیان، دانشجویان و بخش‌های گسترده جامعه درباره پیامدهای آن آشکارا بحث کردند. حکومت، برخلاف گذشته، جنبش را فوراً سرکوب نکرد و مقامات محلی سرانجام پروژه را کنار گذاشتند. اما عقب‌نشینی حکومت نتیجه معکوس داشت و مردم فهمیدند اعتراض عمومی می‌تواند نتیجه داشته باشد. بحث درباره معدن‌کاری به گفت‌وگویی گسترده‌تر درباره گذشته، حاکمیت اقتصادی، فرهنگ و آینده استونی تبدیل شد و در فاصله اوت ۱۹۸۷ تا فوریه ۱۹۸۸ فضای سیاسی کشور به‌سرعت تغییر کرد.

در همین دوره، فرهنگ و سیاست بیش از گذشته درهم آمیختند. یکی از مهم‌ترین ابزارهای این تحول، سنت قدیمی جشنواره‌های آواز استونی بود. این جشنواره‌ها از قرن نوزدهم وجود داشتند و موسیقی جمعی را به بخشی از هویت ملی تبدیل کرده بودند. حکومت شوروی کوشید این سنت را کنترل و با محتوای کمونیستی ترکیب کند، اما نتوانست معنای ملی آن را کاملاً از بین ببرد. مردم گاهی ترانه‌هایی را می‌خواندند که حکومت تمایلی به اجرای آن‌ها نداشت.

ترانه «سرزمین پدران من، سرزمینی که دوستش دارم» پس از حذف از برنامه رسمی در دهه ۱۹۵۰، همچنان در خانه‌ها و مراسم خصوصی خوانده می‌شد و سرانجام به جشنواره آواز بازگشت. با گشایش سیاسی نیمه دوم دهه ۱۹۸۰، آواز از عرصه فرهنگی به عرصه سیاسی منتقل شد. در سال ۱۹۸۷ مردم در پارک هیروه درباره پیمان مولوتوف-ریبنتروپ و منشأ اشغال استونی آشکارا سخن گفتند.

در بهار ۱۹۸۸ ترانه‌های میهن‌پرستانه در تجمع‌ها خوانده شدند و رنگ‌های آبی، سیاه و سفید پرچم ممنوعه استونی دوباره در فضای عمومی ظاهر شد. در جشنواره ملی آواز اوت ۱۹۸۸، این نیروی جمعی به‌صورت آشکارتر ظاهر شد. در آن برنامه، گروهی از نوازندگان و تماشاگران به سمت جشنواره آواز حرکت کردند و در مسیر به خواندن ادامه دادند. جمعیت بزرگ‌تر شد و آوازهای ملی جای برنامه رسمی را گرفتند.

هاینتس والک برای توصیف آن رویدادها، اصطلاح «انقلاب آوازخوان» را به کار برد. سخنرانان ملی‌گرا از خودمختاری و سپس استقلال سخن گفتند، پرچم ممنوعه دوباره ظاهر شد و ترانه‌های میهن‌پرستانه در کنار موسیقی فولکلوریک اجرا شدند. جمعیت، احتیاط را کنار گذاشت و مطالبه استقلال که زمانی در محافل محدود مطرح می‌شد، به خواستی توده‌ای تبدیل شده بود. بااین‌حال، جنبش باید نشان می‌داد که خواست آزادی در هر سه کشور بالتیک وجود دارد.

پنجاهمین سالگرد پیمان مولوتوف-ریبنتروپ فرصتی برای نمایش این وحدت فراهم کرد. فعالان و سیاستمداران استونی، لتونی و لیتوانی تصمیم گرفتند زنجیره‌ای انسانی در امتداد مسیر میان سه پایتخت تشکیل دهند. ایده در ابتدا غیرعملی به نظر می‌رسید، اما در ۲۳ اوت ۱۹۸۹ نزدیک به دو میلیون نفر در مسیری بیش از ششصد کیلومتر دست یکدیگر را گرفتند.

آواز، جشنواره، پرچم، سخنرانی و زنجیره انسانی هرکدام شکل‌هایی از بازپس‌گیری فضای عمومی و بازسازی جامعه ملی بودند. مردم استونی پیش از اعلام رسمی استقلال، فرهنگ و خاطره تاریخی خود را از انحصار دولت شوروی خارج کرده و به منابعی برای سازمان‌دهی سیاسی تبدیل کرده بودند. بااین‌حال، تا استقلال نهایی هنوز دو سال فاصله بود و نیروهای شوروی همچنان در کشور مستقر بودند.

در سال ۱۹۹۰ لیتوانی استقلال خود را اعلام کرد و با واکنش اقتصادی شوروی روبه‌رو شد. در ژانویه ۱۹۹۱ نیروهای شوروی برای تصرف زیرساخت‌های حیاتی ویلنیوس اعزام شدند. شهروندان غیرمسلح در برابر آنان ایستادند و چهارده نفر کشته شدند. این رویداد برای استونی هشداری جدی بود، اما همزمان شکاف‌های سیاسی در مرکز شوروی را عمیق‌تر کرد.

بوریس یلتسین به تالین رفت و بیانیه‌ای در حمایت از حاکمیت کشورهای بالتیک صادر کرد. گورباچف نیز برای جلوگیری از فروپاشی، طرح تبدیل شوروی به فدراسیونی سست‌تر را دنبال می‌کرد، اما کشورهای بالتیک آن را کافی نمی‌دانستند و تندروهای شوروی نیز آن را بیش از حد خطرناک تلقی می‌کردند.

در ۱۸ اوت ۱۹۹۱، درست دو روز پیش از موعد امضای پیمان جدید اتحاد، گروهی از مقامات ارشد شوروی علیه گورباچف کودتا کردند. او در کریمه بازداشت خانگی شد و نیروهای کودتاچی وارد مسکو شدند. تلویزیون دولتی به جای خبررسانی، رقص باله «دریاچه قو» را پخش می‌کرد و شهروندان از همین نشانه فهمیدند که بحرانی جدی در رأس قدرت رخ داده است.

یلتسین در مسکو در برابر کودتا ایستاد و ظرف دو روز کودتا فروپاشید. این شکست برای استونی فرصتی فراهم کرد. کودتاچیان دستور تصرف زیرساخت‌های ارتباطی از جمله برج تلویزیونی تالین را صادر کردند، اما سیاستمداران استونی در همان فضای بحرانی، اعلامیه استقلال را تصویب کردند. مدافعان برج، با آگاهی از خطر، مسیر دسترسی به تجهیزات مخابراتی را بستند و به پخش اخبار ادامه دادند.

با شکست کودتا، سربازان روس به جای درگیری، با مدافعان دست دادند. ایسلند نخستین کشوری بود که استقلال استونی را به رسمیت شناخت و سرانجام شورای دولتی شوروی در ۶ سپتامبر ۱۹۹۱ استقلال استونی را پذیرفت. درست است که استقلال محصول تصمیمی حقوقی در سال ۱۹۹۱ بود، اما نکته اینجاست که بخش مهمی از آن پیش‌تر در جامعه ساخته شده بود. تجربه اشغال، تبعید، سانسور و تمرکز قدرت، بی‌اعتمادی عمیقی نسبت به نهادهای متمرکز ایجاد کرده بود، اما همین تجربه همزمان فرهنگ مقاومت، حفظ خاطره، سازمان‌دهی غیرمتمرکز و حساسیت نسبت به شفافیت را پرورش داد. شبکه‌های خانوادگی، سامیزدات، رسانه‌های فنلاندی، اعتراضات زیست‌محیطی و جشنواره‌های آواز، هرکدام بخشی از ظرفیت اجتماعی لازم را برای جنبش استقلال فراهم کردند.

اهمیت اصلی دانستن این تاریخ، در پیوندی است که میان گذشته سیاسی استونی و مسیر بعدی آن در حکمرانی دیجیتال برقرار می‌کند. جامعه‌ای که زمانی قربانی فهرست‌های مخفی، سانسور و استفاده غیرشفاف از اطلاعات شده بود، در دوره استقلال نهادی ساخت که شفافیت و کنترل شهروند بر داده‌های شخصی را در مرکز توجه قرار می‌داد. جامعه‌ای که در دهه ۱۹۸۰ سازمان‌دهی غیرمتمرکز را در قالب جبهه‌های مردمی و شبکه‌های محلی تجربه کرده بود، بعدها در فناوری نیز به سمت معماری توزیع‌شده رفت. بنابراین، مسیر استونی از سرکوب شوروی به دولت دیجیتال را نباید به نتیجه پیشرفت فناوری، نبوغ چند سیاستمدار یا پذیرش فرهنگ غربی تقلیل داد.

اعتماد به دولت دیجیتال، نتیجه بازطراحی رابطه میان شهروند و دولت بر اساس درس‌هایی است که جامعه از سوءاستفاده گذشته از قدرت و اطلاعات آموخته است. مردمی که دهه‌ها مجبور بودند حقیقت تاریخی خود را در خانه و در سکوت حفظ کنند، توانستند همان حافظه را به نیروی عمومی تبدیل کنند. فرهنگی که زمانی زیر نظارت حکومت قرار داشت، به ابزار بسیج سیاسی بدل شد و شبکه‌های غیررسمی مقاومت، به سازمان‌دهی جمعی انجامیدند.

استقلال سیاسی در سال ۱۹۹۱ حاصل شد، اما جامعه استونی بخش مهمی از کار ساختن استقلال را پیش‌تر انجام داده بود. آنان ابتدا توانستند تاریخ خود را بازپس گیرند، سپس فضای عمومی را پس گرفتند و سرانجام دولت خود را دوباره ساختند. پرسش این است که ملتی پس از بازپس‌گیری آزادی، با میراث سرکوب و بی‌اعتمادی چه می‌کند و چگونه می‌تواند نهادی بسازد که دقیقاً برخلاف تجربه گذشته، قدرت و اطلاعات را شفاف، قابل نظارت و پاسخگو نگه دارد. پاسخ استونی در دهه‌های بعد، در یکی از پیشرفته‌ترین نظام‌های دولت الکترونیک جهان آشکار شد، اما ریشه‌های آن را باید در همان زنجیره انسانی، در آوازهای جمعی و در خاطره نسلی جست‌وجو کرد که آموخته بود آزادی تنها با تغییر حکومت به دست نمی‌آید، بلکه باید در ساختارهای اجتماعی و نهادی نیز تثبیت شود.

رسول قنبری
رسول قنبری

    دیدگاه‌ها و نظرات خود را بنویسید
      مطالب پیشنهادی