چرا وقتی پشت فرمان می نشینیم به انسان دیگری تبدیل می شویم؟

این سناریو حتما برای بسیاری از شما آشناست: در حال و هوای خود به سر می برید و با سرعت مجاز در لاین سرعت هستید. ناگهان متوجه خودرویی می شوید که از عقب بیش از اندازه به شما نزدیک شده و با چراغ زدن سعی می کند شما را کنار بزند.

شما هم که تصور می کنید در حال رانندگی با حداکثر سرعت مجازید از جای خود حرکت نمی کنید و همچنان در همان مسیر به حرکت ادامه می دهید. راننده خودروی پشت سر عصبانی می شود و تصمیم می گیرد به سمت راست تان بیاید و از آنجا سبقت بگیرد. کنترل ماشین دشوار می شود و دیگر راهی برای پافشاری بر موضع خود ندارید یا اصلا ماشین تان در حد و اندازه ای نیست که با خودروی مدل بالای کناری رقابت کند، پس به ناچار سرعت را کم می کنید و فضا را برای مزاحم خود باز می کنید.

در این لحظه است که فکری عجیب به ذهنتان می رسد. تصمیم می گیرید از عقب به ماشینی که حالا مقابل به شما در حرکت است نزدیک شوید و برای مدت زمانی طولانی با فاصله اندک از آن حرکت کرده و تعقیبش کنید و درسی درست و حسابی به او بدهید.

در ادامه این مطلب با دیجیاتو همراه باشید تا بدانید علت بروز چنین رفتارهایی در شما چیست.

در یکی از قسمت های کوتاه کارتون گوفی با نام جنون ماشین که به سال ۱۹۵۰ میلادی باز می گردد، شخصیت اصلی کارتون نقش کاراکتری به نام آقای واکر (پیاده) را ایفا می کند؛ فردی که به قانون احترام می گذارد، مهربان است و با شهروندان خوب برخورد می کند. اما همه اینها تا زمانی ادامه دارد که آقای واکر قدم به داخل ماشینش نگذاشته.

به محض آنکه این فرد سوار ماشینش می شود و پشت فرمان می نشیند شخصیتش به کلی تغییر می کند. آقای پیاده می شود آقای سواره؛ فردی خودخواه، بی پروا و در یک کلام هیولایی غیر قابل کنترل که در داخل زره شخصی اش پناه گرفته.

آقای سواره روی ماشین های دیگر داد می کشد و با کوچکترین مشکلی از کوره در می رود و به دیگران ناسزا می گوید. اما در جریان همه این اتفاقات همچنان خود را راننده ای خوب و مبادی آداب می داند.

ناشناس های عصبانی

angry-driver-with-road-rage_100182787_m

بخشی از این مشکل به پدیده ای مربوط می شود که روانشناسان تحت عنوان «فقدان خودآگاهی» از آن یاد می کنند و جالب است بدانید که این عبارت همزمان با انتشار کارتون جنون ماشین خلق شد. این پدیده تحت شرایط مختلفی رخ می دهد اما ناشناس بودن (خواه به صورت واقعی باشد و خواه به شکل غیرواقعی) همواره عاملی کلیدی برای نشان دادن چنین رفتاری است.

در پژوهشی مشهور که در سال ۱۹۷۰ میلادی توسط فیلیپ زیمباردو روانشناس مطرح صورت پذیرفت، تعدادی کلاه در اختیار گروهی از دانش جویان خانم دانشگاه نیویورک قرار گرفت و آنها را به محیطی تاریک انتقال دادند. همچنین از این گروه خواسته شد که به جای اسامی شان از طریق شماره یکدیگر را خطاب کنند و به دانش جویان دیگر شوک الکتریکی وارد نمایند.

زیمباردو در این پژوهش دریافت آن دسته از افرادی که از کلاه استفاده کرده بودند در قیاس با آنهایی که نامشان به شماره تغییر کرده بود شوک های سنگین تری را به دیگران منتقل کنند (البته در نظر داشته باشید که آنها تنها تصور می کردند که در حال وارد کردن شوک الکتریکی هستند و چنین اتفاقی به هیچ وجه رخ نداد).

پژوهش معتبر دیگری هم توسط فردی به نام اد دینر در رابطه با مراسمی خاص در هالوین انجام گرفت (این توضیح لازم است که مراسمی شبیه به قاشق زنی در هالوین برگزار می شود و در جریان آن کودکان با پنهان کردن صورت خود به درب منازل می روند و از آنها شکلات و شیرینی درخواست می کنند).

در این تحقیق از ۱۳۰۰ کودک خواسته شد تا تحت شرایطی از پیش تعیین شده شکلات و پول را از منازلی که به آنها مراجعه می کردند دریافت (یا به عبارتی سرقت) کنند که در نهایت به کشف نتایج جالبی انجامید و مشخص شد زمانی که بچه ها در قالب گروه هایی به درب منازل مراجعه می کردند و به خاطر زیاد بودن جمعیت از آنها نام و آدرسشان پرسیده نمی شد پول و شکلات بیشتری را جمع آوری می کردند.

اما زمانی که این کودکان به صورت تنهایی به درب منازل مراجعه می کردند و صاحبان خانه از آنها نامشان را جویا می شدند، کمترین میزان پول و شیرینی را به دست می آوردند.

به گفته جیمی مدیگان روانشناس، ناشناس بودن به خودی خود نمی توانند باعث ایجاد اقدامات ضد اجتماعی شود با این حال می تواند به شکل گیری رفتارهای تهاجمی و غیرمتمدانه تر بیانجامد.

در مورد پژوهش های ذکر شده در بالا چطور؟ اینکه انسان بخشی از یک گروه باشد و مسئولیت اعمالی که انجام می دهد را بر عهده نداشته باشد باعث بروز چنین رفتارهایی در افراد می شود.

مدیگان در ادامه برای درک بهتر این موضوع به بازی های آنلاین، تالارهای گفتگو و البته بازی های ویدئویی اشاره می کند که در آنها شرایطی مشابه رخ می دهد.

به گفته وی، ناشناس بودن دست افراد را برای اعلام نظر باز می گذارد و شرایط را برای تاثیر پذیرفتن از موقعیت های واقعی و غیرواقعی فراهم می کند. و اما ماشین ها، ظاهرا این ارابه ها حکم همان نقاب هایی را دارند که بچه ها در زمان هالوین به صورت می زنند تا هویت خود را پنهان کنند.

تام وندربیلت روزنامه نگار در کتاب خود تحت عنوان «ترافیک: چرا ما اینگونه رانندگی می کنیم؟» به این نکته اشاره می کند که مردم در زمان رانندگی توسط دیگران احاطه می شوند (بخشی از یک گروه می شوند) و در عین حال از آنها جدا هستند (ناشناسند) و خود را در پس فولاد و شیشه پنهان می کنند.

در واقع زمانی که به توضیحات زیمباردو در مورد شرایط شکل گیری این پدیده توجه می کنیم، لیستی از شرایطی را می بینیم که به صورت روزانه در زندگی مان رخ می دهد و شبیه به همان خیابان هاست.

او در اطلس بین المللی روانپزشکی، روانشناسی، تحلیل روحی و عصب شناسی می نویسد: «ناشناس بودن، مسئولیت های پراکنده، فعالیت های گروهی، تحریک روحی و بار اضافه حسی برخی از متغیرهای ورودی هستند که می توانند واکنش های اینچنینی را به دنبال داشته باشند.»

اما زمانی که راننده ها سوار بر ماشین هایشان می شوند و به داخل آزادراه ها قدم می گذارند دیگر با کسی حرف نمی زنند و از جامعه جدا می شوند که این مساله نیز جنونشان را بیشتر می کند.

زمانی که شما پشت فرمان می نشینید راهی برای ارتباط با جهان خارج ندارید و تنها می توانید با استفاده از روش های ابتدایی (مثلا حرکت دست و یا خاموش و روشن کردن چراغ ها) با دیگران حرف بزنید، از طرفی، هویت شما نیز به برند ماشینتان محدود می شود و دیگران نمی دانند چه کسی هستید.

زمانی که همه این فاکتورها را با هم ترکیب کنید، پتانسل های لازم برای  عصبانی شدن و نشان دادن رفتارهای تهاجمی را پیدا می کنید.

older_driver

باز گردیم به ابتدای متن، راننده ای که از کنارتان سبقت گرفت را به خاطر می آورید؟ براساس مطالعات، زمانی که پشت فرمان ماشینمان هستیم، ارزیابی مان از دیگران و انگیزه هایشان نیز ساده انگارانه و در بسیاری از موارد نادرست است.

شاید آن راننده مجبور شده برای جلوگیری از برخورد با مانعی در سطح جاده به ناگاه مقابل به شما بپیچد و شاید شما در نقطه کور آن راننده قرار داشته اید و به قدری حواستان به چیزهای دیگر معطوف بوده که متوجه نور بالای آن نشده اید.

این احتمالات در زمان رانندگی به ذهن ما خطور نمی کنند چراکه در آن زمان به جای آنکه از روی منطق قضاوت کنیم با احساساتمان در مورد دیگران نظر می دهیم.

اما آنطور که رفتارشناسان می گویند این قبیل واکنش ها به ما امکان می دهد تا در مواقع لزوم تصمیمات سریعی را اتخاذ نماییم. اما اگر رانندگی و ترافیک اموری هستند که منطق را از ما دور کرده و باعث ایجاد رفتارهای نادرست می شوند، آیا می توان با اتخاذ پاره ای تدابیر از تبدیل شدن به شخصیت هایی چون آقای سواره خودداری کرد؟ خود رانندگی که کمکی به ماجرا نمی کند اما شاید سوار کردن یک مسافر بهترین راهکار باشد.

مسافرها کمتر مانند راننده ها از رانندگان ماشین های دیگر عصبانی می شوند و گاهی اوقات رفتارهای تهاجمی شما را به چالش می کشند. مطالعات اخیر همچنین نشان داده که بخش های متفاوتی از مغز مسافران و رانندگان در زمان حضور داشتن در شرایط مشابه فعال می شود و در نتیجه رفتارهای مختلفی را از خود نشان می دهند.

ویجیاتو

نظرات ۴۲

وارد شوید

برای گفتگو با کاربران، وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود

رمزتان را گم کرده‌اید؟